بایگانی دسته: داستان

*دنیا بزرگ است

turgenev_perov_scannedروسیه با پاهای کشیده یخ زده اش  در آسیا و سری گرم شده در کافه ها و میخانه های اروپا پیچیده ترین موقعیت های تاریخی و ادبی را به وجود آورده است . مردمانی که برای مقابله با یخ زدگی خون در رگ هایشان نیمی از دهلیزهای قلب شان را به کلیسای ارتدکس و تزارها داده اند و نیمه ی دیگر حفره قلب شان را به بلشویک ها و آنارشیست ها . تعارض های روسیه در دو سده اخیر بی شمار است . همسر نیکلای دوم آخرین تزار، خونی آلمانی _ انگلیسی داشت و با آن که از قلب اروپای پروتستان شده و انقلاب صنعتی دربار ملکه ویکتوریا می آمد، آداب انگلیسی اش را کنار گذاشت و سخت دلفریفته کلیسای ارتدکس شد. شیفته راسپوتین بود و دست آخر توسط بلشویک ها کشته شد. ادیبان روس اما گامی جلوتر از تاریخ ایستاده اند و آن چه می آید را با دست نشان می دهند. ادامه‌ی خواندن

این مرد عجیب

بورخسجمع کوچکی از رفقا که در تاتر با هم آشنا شده بودیم گروهی داشتیم به نام «کارگاه نمایش میم»، هر کتابی از حوزه ادبیات و فلسفه به دست می آمد ، می خوانیدم. دو دوست بودند چند سالی از ما بزرگتر و اغلب کتاب ها را از آنها می گرفتیم و می خواندیم . هادی معمار تهرانی که رفت ، منبع کتابمان شد همان افشین قربانیان . قرار بود بورخس بخوانیم ، راستش من آن زمان او را با جویس اشتباه گرفته بودم و فکر می کردم این اوست و او این است . وقتی حامد یعقوبی عزیز گفت : «حسین درباره بورخس و هزار توی آن خطی بنویس. » ناخواسته رفتم و «اولین » جمیز جویس را برداشتم تا اسم شخصیت ها یادم بیاید. باز یادم آمد مثل همان روز شد که با رفقا قرار بود درباره بورخس حرف بزنیم من درباره جویس حرف زدم. شاید بهانه خوبی باشد که از همین جا شروع کنم به آن تحلیلی که به ذهنم می رسد درباره «هزار تو»ی بورخس . یعنی مساله دیگری که در آثار بورخس شاخص است . ادامه‌ی خواندن

نازک کاری روی عقاید یک دلقک

 هاینریش بل سال ۷۲ نمایشنامه ای نوشتم به اسم «دلقک» سال بعدش آن را با شهرام ضرابی دوستم تمرین کردیم و با آن که سه نفر از ۴ نفر شورای بازبینی تاتر خراسان یعنی استاد رضا صابری ، دکتر لطفی ، دکتر عظیمی، آن را تایید کردند اما نفر چهارم که من را خیلی دوست داشت پایش را کرد توی یک کفش و اصرار که نباید این نمایش اجرا شود. نمایش تک نفره و اسم شخصیت « مد» بود. برای نوشتن این نمایشنامه روی دلقک ها تحقیق کردم و شاید باورتان نشود که ترجمه چند پایانامه لیسانس یا چیزی معادل این در دانشگاه مسکو پیدا کردم که دلقک ها برای انتخاب دماغ و رنگ جوراب و چه دلایل جدی ای دارند. حالا با این پیش فرض باید حدس بزنید وقتی سال ها بعد در ویترین یکی از کتابفروشی های انقلاب جلد کتابی را دیدم که نوشته بود «عقاید یک دلقک» نوشته «هاینریش بل» چقدر خوشحال شدم چون فکر کردم اصل جنس را یافتم. بگذریم، حقیقتش این است که هر وقت به دلقک هاینریش بل فکر می کنم یاد اصطلاحی در معماری می افتم یعنی «نازک کاری» . ادامه‌ی خواندن

هر آدمی گرگ خودش را دارد / خروجی اضطراری

هرمان هسه در میان حیوانات وحشی از شیر ، ببر ،پلنگ و … به سیرک دنیای آدمها آمدند، نعره کشیدند و دندان نشان دادند و بعد از شنیدن ضربه شلاق به زمین از توی حلقه آتش پریدند و آخر سر در پی خمیازه های مکرر ملال در گوشه و کنار بازار مکاره زندگی جان دادند. در این میان اما فقط گرگ بود که در سیرک دنیای آدمها نیامد. یعنی این جسارت و اطمینان نبود که رام کننده ای به خودش بگوید گرگی را می آورم و او را از حلقه آتش خواهم گذراند. گرگ پای فردیت خود مانده است ، درندگی و تنهایی راه را برای همه رام کنندگان بسته است.
گرگ بیابان هرمان هسه که خود اوست در روایت زندگی آقای هاری هالر اصلا در سیرک این دنیای آدمها به دنیا آمده است و در دوگانگی تن دادن به غرایز و شهوات یا زندگی قدسی و روحانی سرگردان است. هسه گرگ بیابان وجودش را در میانه دو جنگ جهانی نوشته است . ادامه‌ی خواندن

کابوس های آمریکایی آرام /رقص ادی باندرن روی پل

ویلیام فاکنرآمریکا از همان ظهری که کریستف کلمب لنگرش را انداخت که سر آخر به هند رسید، خیلی از تصورات درباره این سرزمین اشتباه بود. سر ریز جمعیتی که از اروپا و بعد به اجبار از آفریقا و برای کار از شرق آسیا به سرزمین مادری سرخ‌پوست‌ها رفتند ، همه یک دست نبودند. از اروپا بخشی از زندانیان برای کار اجباری توسط اشراف زادگان به همراه ملوانان و جاشوها رفتند . وقتی از سرزمین موعود برای پادشاهان کاتولیک و پروتستان اروپایی طلا آمد، سودای طلا طبقه متوسط و فقیر اروپا را مجاب کرد روی عرشه ، اقیانوس را طی کنند تا به جویندگان طلا در غرب وحشی تبدیل شوند. اروپاییِ فقیر، آفریقاییِ برهنه را شلاق می‌زد برای بردگی ، آسیاییِ سخت‌کوش هم هی تونل می‌زد برای چسباندن شرق به غربِ قاره ی جدید یا جنوب به شمالِ نا هموار . همه ی رودهای شمالی قاره آمریکا را برای طلا الک کردند و توی غربال‌ها یک تکه کوچک امید در می‌آمد و بسیار سنگ‌های رسوبی ناامیدی . چطور شد که جنگ‌های شمال و جنوب پایان یافت و آبا جمهوری که پیش‌تر اعلام استقلال کرده بودند ، سرزمین وعده شده کتاب مقدس به پیروان پسر خدا را به دمکراسی یونانی گره زدند، بماند . ادامه‌ی خواندن

سامسا با صورت مثلثی کافکا

مسخ کافکایک دوره فقط یک دوره از عمرم کم خوراک بودم ، یعنی لقمه مثل سنگ خارا می‌رفت می‌نشست توی گلویم و عموماً هم دوست نداشت پایین برود و مسیر برعکس را طی می‌کرد و بالا می‌آمد. فقط ولع داشتم که بخوانم و زندگی «گره گوار سامسا » دستم افتاده بود. همان روزها دست و پاهایم به شکل نامتقارنی کشیده می‌شد، یک بخشی از دستم یعنی فاصله بین آرنج تا مچم از آرنج تا مچ آن یکی دستم دراز تر دیده می‌شد. هر کی هر چی می‌گفت مو به تنم راست می‌شد، حتی از شگفتی این که کسی چیزی نمی‌گفت . پرده پرده هم داشتم قهوه‌ای می‌شدم. برادرانم فکر می‌کردند که بلوغ ضایعی دارم ، مادر دیده بود دکتر و دوا افاقه نمی‌کند التجا برده بود به دکتر علفی و چه و چه ، حتی یک بابایی یک روز آمد و ناف من را پیچید که خودش ماجرایی دارد . ولی من هر روز آن بابای توی آینه را می‌دیدم که شبیه سوسکی است که دارد شاخک‌هایش را دست می‌کشد و تمیز می‌کند. ادامه‌ی خواندن

وقتی آقای سارتر اعصاب آدم را رنده می کند

ژان پل سارتر سارتر یا سارِتر؟  
نه یا ده سالم بود که از لابه لای کتابهای دکتر شریعتی اسم سارتر را خواندم ،آن هم نه سارتر که آن را سارتِر خواندم . البته کتاب دیگری نبود، از روزهای شور وشوق و انقلابی گری اخوی بزرگم علی آقا همین چند کتاب و نوار کاست در خانه ما باقی مانده بود، اخوی تهران برای تحصیل روانه شد و من سرک می کشیدم به کتابهایش . اسم تهوع را همان سالها شنیدم. حسینیه محله ما در آن سالها انقلابی بود به این معنا که هم کتابخانه اش دایر بود هم نماز جماعت را همه شرکت می کردند ، هم بعدازظهر ها فیلم با آپارات بخش می شد و هم مجلس عروسی احمد و سارا را آنجا گرفتند هر چند که دو سه سالی بعد عکس شهید احمد به دیوار بود. دکتر صادق که بزرگ معنوی ما بود اصرار داشت که ما باید کتاب بخوانیم چرا که « بچه مسلمون باید باسواد باشد ». اگر چه خودش استاد الهیات دانشگاه فردوسی بود ولی هر نوع کتابی را به ما توصیه می کرد ، بخوانیم . ادامه‌ی خواندن

خداحافظ عمو گابو/ آخرین یادداشت مارکز خطاب به دوستدارانش

نویسنده: غلامرضا امامی
غلامرضا امامی مردم دوستش داشتند. مردم امریکای لاتین او را چنین می نامیدند: عمو گابو! اما پینوشه فرمان داد در یک روز ۱۵ هزار نسخه کتاب او را بسوزانند. او در میهن ما ناشناخته نیست. به برکت ترجمه شیوای زنده یاد بهمن فرزانه از صد سال تنهایی… اما دریغ که در خاموشی فرزانه و تشییع او دوستدارانش به شمار انگشتان یک دست هم نمی رسیدند. حالانویسنده «گزارش یک آدم ربایی» دیگر گزارش نمی دهد. داستان زیبای او «کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد» نام داشت، اما با خاموشی او میلیون ها تن از سراسر جهان برای عمو گابو نامه می نویسند… یادداشتی از او دیدم با نام «نامه خداحافظی من با دوستدارانم»… با هم بخوانیم: اگر خداوند برای لحظه یی فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی از زندگی به من ارزانی می داشت احتمالاهمه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم. ادامه‌ی خواندن

آیا شما نویسنده هستید؟ در باب تعهد اجتماعی نویسنده و هنرمند

ماریو بارگاس یوساال‌پائیس :ماریو بارگاس یوسا

آمریکای‌لاتین سرنوشت پرفرازو‌نشیبی داشته، هر روز در گوشه‌ای دیکتاتوری قد علم کرده است و همه مردم را در اغمایی طولانی فروبرده است و اینجاست که نقش نویسنده متعهد مطرح می‌شود.
به نقل از روزنامه بهار، در آمریکا و اروپای مرکزی نویسنده بودن تنها‌و‌تنها یعنی این‌که تو یک‌سری مسئولیت‌های شخصی بر عهده ‌داری و در کنار آن باید به خلق اثر ادبی دست بزنی و زبان و ادبیات کشورت را غنا ببخشی. اما نکته همین‌جاست، اینجاست که وظیفه نویسنده در آمریکای‌لاتین متفاوت می‌شود. در پرو، بولیوی، نیکاراگوئه و هر جای دیگری از سرزمین پهناور آمریکای‌لاتین نویسنده بودن تعهد اجتماعی به همراه می‌آورد. ادامه‌ی خواندن

«کلیدر» دومین رمان طولانی‌ جهان شد

محمود دولت آبادی  رمان «کلیدر»، اثر معروف «محمود دولت‌آبادی»، در فهرست طولانی‌ترین رمان‌های جهان پس از اثر معروف «مارسل پروست» یعنی «در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته» در رتبه‌ی دوم قرار دارد.
سایت ویکی‌پدیا در گزارشی با درنظر گرفتن عوامل متعددی چون تعداد کلمه‌ها، به معرفی طولانی‌ترین رمان‌های ادبیات جهان پرداخته که در این میان، رمان «کلیدر» نوشته‌ی «محمود دولت‌آبادی» در رتبه‌ی دوم دیده می‌شود. ادامه‌ی خواندن