واکنشی به دوچرخه سواری شهردار تهران

پیروز حناچی شهردار تهران روز سه شنبه هفته گذشته با دوچرخه به محل کار خود رفت. این ۶ توئیت انتقادی است به این حرکت نمادین شهردار تهران. 

۱. آقای حناچی، شما هم عین من اضافه‌وزن دارید و امکان ندارد بتوانید مسیر طولانی را دوچرخه‌سواری کنید آن‌هم در تهران که شیبی کشنده دارد.از شمال به جنوب دوچرخه قابل کنترل نیست برعکس هم این شیب به جهنم عضله‌های شما تبدیل می‌شود. پیش از سرقت دوچرخه ام این را تجربه کرده ام. ادامه‌ی خواندن

در حوالی طنز با ابوالفضل زرویی نصرآباد

طنز مسئله پیچیده‌ای است که خیلی جدی گرفته نشده است اگر در کوچه و بازار هرکسی هر کاری بکند که دیگران بخندند و بعد بخواهند به آن‌طرف لقب فاخر بدهند ، می‌گویند طنزپرداز(!) است.
تصویر در حوالی طنز با ابوالفضل زرویی نصرآباد
مشکل اصلی طنز، نداشتن تعریف است ، آن‌هم در مملکتی که مردمش سخت می‌خندند در گفتگو با ناصر زرویی نصرآباد ، رئیس دفتر طنز حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی به مسائل بنیادی طنز و نخندیدن پرداخته‌ایم که می‌خوانید و نمی‌خندید. ادامه‌ی خواندن

تئاتر؛ حافظه بشری و زندگی در پیچ تاریخ

نمایش انتقال نوع زیست بشری از نسلی به نسل دیگر است. مختصر بگوییم اگر نبودند گروه نقالان یا گوسان‌ها دست فردوسی بزرگ برای روایت خالی و بازروایت شاهنامه در جامعه ایران و به‌تبع آن حفظ زبان فارسی دچار آسیب می‌شد‌. اگر تعزیه نبود، نوع نگاه عامه ایرانیان به واقعه عاشورا گم می‌شد، موسیقی ردیف دستگاهی اگر نگوییم از میان می‌رفت، تضعیف می‌شد. همین‌طور می‌توانیم به نمایش در یونان، هند و ژاپن نگاه کنیم. شورش و عصیان یونانیان در برابر زئوس در نمایش‌هایشان باقی ماند، احترام هندوها به بی‌شمار خدایانشان در کاتاکالی حفظ شد، زنگ معابد اسرارآمیز ژاپنی در نمایش نو ادامه یافت. ادامه‌ی خواندن

نگاهی به نمایش دیر راهبان کار کیومرث مرادی

«به سلامتی هیتلر که سایه‌اش همه جا هست، حتی اگر خودش نباشه»*
دیر راهبان را دهه ۸۰ فرهاد مهندس‌پور در تئاتر شهر اجرا کرد. این اثر نوشته فرایرا دکاسترو است که محمدچرمشیر و فرهاد مهندس پور آن را بازخوانی کرده بودند و بعد از یک دهه این روزها به همت کیومرث مرادی در سالن چهارسو تئاتر شهر به صحنه آمده است.
قصه در بحبوحه جنگ جهانی دوم می‌گذرد، راهبان یک دیر در فرانسه به دنبال آن هستند تا تابلو « اینجا یک دیر است» را بالای کلیسای خود نصب کنند تا از حملات آلمان‌های نازی در امان باشند؛ اما زیر این تابلو اسقف و کشیشان، خدمه کلیسا، سربازان جنگ و زنانشان و کارخانه‌داری که اسلحه می‌سازد، با یکدیگر بر سر مفاهیمی همچون خدا، عیسی مسیح، هیتلر و تله موش … درگیر هستند؛ ادامه‌ی خواندن

لذت نمایشنامه خواندن را از دست ندهید/خواندن نمایشنامه و تجربه بی‌واسطه زندگی

شاید شما که این صفحه را ورق می‌زنید هم تأیید کنید که «چه‌کاری است که نمایشنامه بخوانی، نمایش را باید دید». کسی چه می‌داند شاید نمایشنامه‌ای هم خریده‌اید و وقتی سراغش رفته‌اید تا بخوانید، خسته شده‌اید از دیالوگ‌های بی‌ربط و دستور و توضیح صحنه‌های مطول. کتاب را به‌سویی انداخته‌اید و این تجربه خواندن نمایشنامه را از مطالعه روزانه‌تان خط زده‌اید. همین دلایل و ازجمله این دلیل که نمایشنامه را هنرجویان و دانشجویانِ هنرهای نمایشی می‌خوانند و این گروه دایره محدودی از مخاطبان را شکل می‌دهند، ناشران را مجاب کرده تا انتشار نمایشنامه را از قلم بیندازند و بازار کوچک این سیاق نوشتن به دست‌ کم‌شمار ناشران بیفتد. ادامه‌ی خواندن

نگاهی به نمایش آنتی‌گون علی راضی/روایت سیاسی از آنتیگونه به درد موزه می‌خورد

تریلوژی (تراژدی سه‌گانه) افسانه‌های تبای «سوفوکل» درباره ادیب پادشاه تِب با نمایشنامه آنتیگونه تمام می‌شود. دو نمایشنامه تراژیک دیگر به زندگی و رنج بردن از گره کور تقدیر، سرنوشت زشت و مرگ ادیپ پرداخته است.
سوفوکل این سه‌گانه را در ۲هزار و ۵۰۰ سال پیش خلق کرد. نمایشنامه آنتیگونه ازاین‌قرار است؛ کرئون که بعد از ادیپ پادشاه است، حکم کرده که کسی حق ندارد نعش پولونیکس بردار آنتیگونه را دفن کند چرا که خائن است. آنتیگونه این حکم را به‌حق نمی‌داند و درنهایت برادرش را به خاک می‌سپارد، کرئون خشمگین حکم می‌کند تا آنتیگونه را در غاری زنده‌به‌گور کنند، ترسیاس پیشگو به کرئون می‌گوید که خدایان از رفتار او ناخشنودند و قربانی‌های شهر تب را نخواهند پذیرفت و… کرئون می‌پذیرد تا او را آزاد کند اما آنتیگونه خود را به دار آویخته است و… در اثر این مرگ پسر کرئون که عاشق آنتیگونه است خود را می‌کشد و … مرگ‌ تا پایان تراژدی حاکم صحنه است. ادامه‌ی خواندن

حمله سقراط به دیکتاتور

در شب تلخ حذف برزیل از جام جهانی ۲۰۱۸

آن روزهایی که روی جیب شلوار و کنار بند کفش و زیپ کاپشن و حتی دمپایی جلوبسته نوشته بود zico و تصویری از زیکو که شوت می‌زد کنار نوشته جا خوش کرده بود، من دلباخته‌ی مردی شدم که اسمش سوکراتس بود و گزارشگران فوتبال دکتر سوکراتس صدایش می‌کردند، می‌توانست با هر دوپایش بازی کند. هر وقت با بچه‌ها محله بازی می‌کردم به تقلید از او بدون دورخیز پنالتی می‌زدم. نمی‌دانم عشق به این برزیلی افسانه‌ای چطور شکل گرفت. در مستطیل سبز با لباس طلایی‌اش چه می‌کرد، با آن قدبلند و پاهای کشیده و ریش و موی فرفری‌اش که وقتی پا به توپ می‌شد به هیجان می‌آمدم و فریاد می‌زدم با گل زدنش مو به تنم سیخ می‌شد و اشک می‌ریختم و برای باخت تیمش و کاپیتان محبوب گریه می‌کردم.

ادامه‌ی خواندن

لوور کوچک‌ در تهران؛ گفت‌وگو و جنگ تمدن‌ها در پاریس

یکم- موزه لوور به تهران آمد با انگشت‌شمار آثاری که در آن مجموعه بزرگ جهانی وجود دارد. گلچینی از چند فرهنگ و تمدن. از چشمان ابوالهول مصری تا بال‌های شکسته فرشته یونانی، از خدایان رمی و آشوری تا بت‌های مفرغی ایرانی، از قدیس‌های قرون‌وسطای مسیحی تا بشقاب‌های استادکاران عثمانی با نقوش اسلیمی تا دوره رنسانس و… مجموعه آثاری بود که در این نمایشگاه در معرض دیده مخاطبان قرار گرفت. ادامه‌ی خواندن

ضیافت مواجهه با بودا

ضیافت مواجهه با بودا

«سیذارتا گوتاما»ی بودا شده را حتماً می‌شناسید، مسیرهای رفته و کارهای کرده‌اش را میدانید، مردی بین مرزهای اسطوره و واقعیت که حقیقتی را می‌گوید درباره رنج و سرشت آدمی. اما چطوری می‌شود بین او و ما پلی زد. نه از این پل‌هایی که در هزاران کلاس‌های بودئیست و چه و چه امروز مد شده است، که شاید اگر خود سیذارتا اینجا بود برای خلاصی از این‌ها دوباره می‌رفت و زیر درخت کهن‌سال با خود می‌نشست تا خلاصی پیدا کند.

یادداشت مواجهه با بودا را می توانید بشنوید:

ادامه‌ی خواندن

روایتی از نیمروز با تاریخ مکتوب و غیر مکتوب کتابخانه ملی ایران/با سواران تا شهیدان

فصلنامه شیرازه کتابخانه ملی

در سرم صدا می‌آمد، اینجا در کتابخانه ملی در ساختمانی با راهروهای نیمه‌بتنی نیمه‌گچی، در سرم صدا می‌آمد. با جمعی می‌خواستیم گنجینه‌های مخازن کتابخانه ملی را ببینیم، اما صداها رهایم نمی‌کردند. آن‌هم اینجا در کتابخانه ملی که اگر حواست نباشد و لحظه‌ای سکوت را بشکنی به تو هشدار می‌دهند که «هیس! اینجا کتابخانه ملی است»، در سرم صدا می‌آمد. صداها گنگ بودند و درهم و رشته تفکیک‌شان سخت بود. آسان سُر خوردیم پایین با آسانسور و دالان و راهرو دیگری را پشت سر گذاشتیم و صداها پشت سر من می‌آمدند. از حیاط گذشتیم با نمایی از آجر خشتی. از خاطرم می‌گذرد که این طراح و معمار ( آرشیتکت) نیم‌نگاهی به اولین بناهای ساخته‌شده در فلات ایران داشته است؛ زیگورات چغازنبیل. پیچیدیم از راهرو نزدیک اولین مخزن، دسته‌ای از سواران بسیار که در تاریخ به تاخت رفتند و به تک برگشتند، از کنارم می‌گذرند. هرم شتاب‌شان راهرو سرد را پر می‌کند. از بوی خونی که بر رکاب اسب‌هایشان و زنگاری که بر آهن زین و افسار ستوران‌شان بسته و نشسته است، فقط می‌توان فهمید که از سال‌های دور و از دورترین نقاط جهان می‌آیند، شاید سواران کوروش باشند بر دروازه بابل رسیده یا شاید مقدونیانِ تخت جمشید را سوزانده، ادامه‌ی خواندن