ضیافت مواجهه با بودا

ضیافت مواجهه با بودا

«سیذارتا گوتاما»ی بودا شده را حتماً می‌شناسید، مسیرهای رفته و کارهای کرده‌اش را میدانید، مردی بین مرزهای اسطوره و واقعیت که حقیقتی را می‌گوید درباره رنج و سرشت آدمی. اما چطوری می‌شود بین او و ما پلی زد. نه از این پل‌هایی که در هزاران کلاس‌های بودئیست و چه و چه امروز مد شده است، که شاید اگر خود سیذارتا اینجا بود برای خلاصی از این‌ها دوباره می‌رفت و زیر درخت کهن‌سال با خود می‌نشست تا خلاصی پیدا کند.

یادداشت مواجهه با بودا را می توانید بشنوید:

ادامه‌ی خواندن

روایتی از نیمروز با تاریخ مکتوب و غیر مکتوب کتابخانه ملی ایران/با سواران تا شهیدان

فصلنامه شیرازه کتابخانه ملی

در سرم صدا می‌آمد، اینجا در کتابخانه ملی در ساختمانی با راهروهای نیمه‌بتنی نیمه‌گچی، در سرم صدا می‌آمد. با جمعی می‌خواستیم گنجینه‌های مخازن کتابخانه ملی را ببینیم، اما صداها رهایم نمی‌کردند. آن‌هم اینجا در کتابخانه ملی که اگر حواست نباشد و لحظه‌ای سکوت را بشکنی به تو هشدار می‌دهند که «هیس! اینجا کتابخانه ملی است»، در سرم صدا می‌آمد. صداها گنگ بودند و درهم و رشته تفکیک‌شان سخت بود. آسان سُر خوردیم پایین با آسانسور و دالان و راهرو دیگری را پشت سر گذاشتیم و صداها پشت سر من می‌آمدند. از حیاط گذشتیم با نمایی از آجر خشتی. از خاطرم می‌گذرد که این طراح و معمار ( آرشیتکت) نیم‌نگاهی به اولین بناهای ساخته‌شده در فلات ایران داشته است؛ زیگورات چغازنبیل. پیچیدیم از راهرو نزدیک اولین مخزن، دسته‌ای از سواران بسیار که در تاریخ به تاخت رفتند و به تک برگشتند، از کنارم می‌گذرند. هرم شتاب‌شان راهرو سرد را پر می‌کند. از بوی خونی که بر رکاب اسب‌هایشان و زنگاری که بر آهن زین و افسار ستوران‌شان بسته و نشسته است، فقط می‌توان فهمید که از سال‌های دور و از دورترین نقاط جهان می‌آیند، شاید سواران کوروش باشند بر دروازه بابل رسیده یا شاید مقدونیانِ تخت جمشید را سوزانده، ادامه‌ی خواندن

نگاهی به نمایش «مجلس قربانی سنمار»/سنمار روایت حکیمی که ساخت، حاکمی که کشت

 سنمار بیغوله‌ای را کاخ بلند ساخت به‌اندازه رؤیا خود، حال‌آنکه دیگران در کوته اندیشی خود راضی بودند. جدال همین است، نعمان وسوسه بلند‌ پروازانه‌ای دارد فراتر از آنچه هست؛ اما نمی‌خواهد به آن اندازه که لاف بزرگی می‌زند بزرگ و بزرگوار باشد.

نمایش «مجلس قربانی سنمار» نوشته استاد بهرام بیضایی است، شیوا جوادپور آن را کارگردانی و در سالن استاد انتظامی خانه هنرمندان اجرا شد. ادامه‌ی خواندن

نگاهی به نمایش دیابولیک: رومئو و ژولیت/خشونت، عشق و انتقال قدرت

در گرماگرم این خاک‌سپاری و نبش قبر و بر خاک ماندن جنازه، مسئله دیگری درمی‌گیرد؛ جانشینی. چه کسی وارث این جنگ بی‌پایان خواهد بود و ریاست این تشکیلات فساد را به دست می‌آورد. تنش جانشینی و انتقال قدرت در هر دو سو مطرح است. منازعه نیروهای هر دو گروه برای به دست آوردن قدرت در زیرپوست هر دو گنگ برای جانشینی در جریان است.

ادامه‌ی خواندن

سعدی‌خوانی/چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست

 

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست

که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد

خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال

در سرای نشاید بر آشنایان بست

غزل را اینجا بشنوید:

ادامه‌ی خواندن

اطلاعیه‌ برای فرد گمشده

نور آفتاب با سایه چارچوب دو لت پنجره، نیمه‌ی هلال، تا و آهار پرده، خیال پریشان‌خاطر گلدان گندمی و مفصل‌های شکسته و دوباره جوش‌خورده شمعدانی، کشدار افتاده بود روی میز صبحانه، کف سرامیک آشپزخانه، یک خط نصف و نیمه از گاز که سایه سقف و دیوار محدودش کرده بود و یک‌کف‌دست سفیدی برف یخچال که در انتهای مثلث پنجره گیر افتاده بود.

این داستان را می‌توانید اینجا بشنوید

ادامه‌ی خواندن

*دنیا بزرگ است

روسیه با پاهای کشیده یخ‌زده‌اش  در آسیا و سری گرم شده در کافه‌ها و میخانه‌های اروپا پیچیده‌ترین موقعیت‌های تاریخی و ادبی را به وجود آورده است. مردمانی که برای مقابله با یخ‌زدگی خون در رگ‌هایشان نیمی از دهلیزهای قلبشان را به کلیسای ارتدکس و تزارها داده‌اند و نیمه‌ی دیگر حفره قلبشان را به بلشویک‌ها و آنارشیست‌ها.

ادامه‌ی خواندن

این مرد عجیب

بورخس

جمع کوچکی از رفقا که در تئاتر باهم آشنا شده بودیم گروهی داشتیم به نام «کارگاه نمایش میم»، هر کتابی از حوزه ادبیات و فلسفه به دست می‌آمد، می‌خوانیدم. دو دوست بودند چند سالی از ما بزرگ‌تر و اغلب کتاب‌ها را از آن‌ها می‌گرفتیم و می‌خواندیم. هادی معمار تهرانی که رفت، منبع کتابمان شد همان افشین قربانیان. قرار بود بورخس بخوانیم، راستش من آن زمان او را با جویس اشتباه گرفته بودم و فکر می‌کردم این اوست و او این است.

ادامه‌ی خواندن

نازک کاری روی عقاید یک دلقک

سال ۷۲ نمایشنامه‌ای نوشتم به اسم «دلقک» سال بعدش آن را با شهرام ضرابی دوستم تمرین کردیم و با آنکه سه نفر از ۴ نفر شورای بازبینی تئاتر خراسان یعنی استاد رضا صابری، دکتر لطفی، دکترعظیمی، آن را تأیید کردند اما نفر چهارم که من را خیلی دوست داشت، پایش را کرد توی یک کفش و اصرار که نباید این نمایش اجرا شود. نمایش تک‌نفره و اسم شخصیت «مد» بود.

ادامه‌ی خواندن

هر آدمی گرگ خودش را دارد / خروجی اضطراری

 

در میان حیوانات وحشی از شیر، ببر، پلنگ و … به سیرک دنیای آدم‌ها آمدند، نعره کشیدند و دندان نشان دادند و بعد از شنیدن ضربه شلاق به زمین از توی حلقه آتش پریدند و آخرسر در پی خمیازه‌های مکرر ملال در گوشه و کنار بازار مکاره زندگی جان دادند. در این میان اما فقط گرگ بود که در سیرک دنیای آدم‌ها نیامد؛ یعنی این جسارت و اطمینان نبود که رام کننده‌ای به خودش بگوید گرگی را می‌آورم و او را از حلقه آتش خواهم گذراند. گرگ پای فردیت خود مانده است، درندگی و تنهایی راه را برای همه رام کنندگان بسته است. ادامه‌ی خواندن