ناکام بزرگ در شهر قصه مرد

محمود استاد محمدراستش وقتی نوجوان بودم و شهر قصه را بارها و بارها گوش می کردم،می خواستم بدانم بازیگر خر خراط ، چه کسی است محمود استاد محمد را نمی شناختم . اسمی از او در دوره نوجوانی من نبود.انگار حذف شده بود . وقتی بزرگ‌تر شدم ، تک و توک نمایشنامه های او دستم رسید و خواندم . اما بدبختانه وقتی او چشم از جهان فرو بست باز هم خیلی ها او را نمی شناختند و نمی شناسند. (اگر از ژست های کذایی این روزها بگذریم که خیلی ها کارشناس محمود استاد محمد شده اند ) وقتی دوستان علاقه‌مند به هنر از تو می پرسند راستی این بنده خدا ، که بود که تازه چشم به روی دنیا بست ؟ تو باید آمارهای بسیاری بدهی از کارهایی که نکرده و باز برگردی سر خانه اول و بگویی ، شهرقصه را شنیده ای همان که خر خراط را بازی می کرد همان دیالوگ معرف . اما این حق و سزاوار محمود استاد محمد نبود . او هم مثل خیلی‌های دیگر ناکام بزرگ بود . از ایده هایی که نمایشنامه نشد از نمایشنامه هایی که اجرا نشد. از اجراهایی که دیده نشد . محمود استاد محمد ناکام از دنیا رفت و جوان مرگ شد ، ( بگذریم که مرگ در ۶۳ سالگی مرگ در جوانی است ، مرگ زودرسی است .) اگر بگویید چرا؟ پاسخم این است به این دلیل ساده که همه فقط  و فقط یک کار او را از جوانیش بیاد می آورند . کسی خاطره ایی از میانسالگی و پختگی او ندارد ، چرا که خاطره ایی ساخته نشد . او از ایده های بسیاری که داشت ، کدام را به صحنه آورد . تقریبا هیچ کدام را آن طور که دلش می خواست اجرا نکرد. او استحقاقش این نبود که فقط او را با این دیالوگ بیژن مفید به یاد بیاورند :« آره… داشتیم چی می گفتیم؟ بنویس. مارو دیوونه و رسوا کردی. حالیته. مارو آواره ی صحرا کردی. حالیته. آخه مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم. دسته کم هر چی که بود آدم بی غمی بودیم. حالیته. سرو سامون داشتیم، کس و کاری داشتیم. آی دیگه یادش به خیر. ننمون جورابمونو وصله می زد. مارو نفرین می کرد. بابامون خدا بیامرز سرمون داد می کشید. بهمون فحش می داد. با کمربند زبون اجباریش پامونو محکم می بست. ترکه های آلبالو رو کف پامون می شکست. حالیته. یاد اون روزا به خیر. چون بازم هر چی که بود. سرو سامونی بود. حالیته. ننه ای بود که نفرین بکنه. بعد نصفه شب پاشه لحاف رو آدم بکشه. که مبادا پسرش خدانکرده بچاد. که مبادا نور چشمش سینه پهلو بکونه. حالیته. هاه. ها.. بابایی بود که گاه و بی گاه سرمون داد بزنه. باهامون دعوا کنه. پامونو فلک کنه. بعد صبح زود پاشه ما رو تو خواب بغل کنه. اشکای شب قبلو که روی صورتمون ماسیده بود، کم کمک با دستای زبر خودش پاک بکنه. حالیته. می دونی بابامون چند سال پیش عمرشو داد به شوما. هرچی خاک اونه عمر تو باشه. مرد زحمت کشی بود. خدا رحمتش کنه. ننه هم کور و زمین گیر شده. ای دیگه پیر شده. بی چاره غصه ی ما پیرش کرد. غم رسوایی ما کور و زمین گیرش کرد. حالیته. اما راستش چی بگم. تقصیر ما که نبود. هر چی بود زیر سر چشم تو بود. یه کاره تو راه ما سبز شدی. مارو عاشق کردی. مارو مجنون کردی. مارو داغون کردی. حالیته. آخه آدم چی بگه قربونتم. حالا از ما که گذشت. بعد از این اگر شبی، نصفه شبی، به کسونی مث ما قلندر و مست و خراب تو کوچه برخوردی اون چشارو هم بزار. یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکن. آخه من قربون هیکلت برم، اگه هر نیگاه بخواد این جوری آتیش بزنه، پس بایست تمام دنیا تا حالا سوخته باشه»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *