برای تیمچه مجیدیه نجف آباد اصفهان و فرش هایش

فرش سایت طره / حسین قره : گریه بود کار پروانه های پر کشیده از روی گل های قالی، وقتی لهیب آتش یک رج گره، یک ردیف پود را بالا می آمد. آتش به جان بهشت های زمینی افتاده بود. انگار دوزخ بخواهد انتقام از زیبایی بهشت بگیرد. یک رج گره، یک ردیف پود می سوخت وقتی رودهای چهارباغ از تشنگی گلدان های گل های ختایی ترک برمی داشتند.
پروانه ها از نازکای اشک هایشان بالا رفتند تا برج و باروی کاروانسرا که تنش سوخته بود که خشت دلش آتش گرفته بود، تا تسلایش دهند. کارونسرا حدیث خشت سوخته دلش این بود که «پاداش این همه میهمانداریش، میهمان نوازیش بعد از قرنی، همنشینی بود با فرش ها.» کاروانسرا گفته بود: «با ریشه های سفید این ریش سفیدانِ همه قرنها، احساس می کردم ریشه دارم در خاک این سرزمین این زمین. تا اینکه آتش به جانمان زدند. به ریشه ها و به ریشه هایشان».
پروانه ای گفته بود: «شاید کابوس جمعی ماست که می بینیم فرشته های باغ های بهشتِ قالی، بال هایشان می سوزد.» ولی نبود و از کابوس تلخ تر بود سوختن هر فرش کاروانسرای مجیدیه. این را می شد از مویه همه کاروانسراهای ایران برای برادرشان در نجف آباد اصفهمان فهمید. می شد فهمید از مویه بر تن سوخته نشانه های هنر و مهر مردمان این سرزمین «کاروانسرا و قالی». آری از همه این نشانه ها می شد فهمید که واقعیت از کابوس تلخ تر است.

http://torreh.net/?p=16636

فرش

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *