موقعیت «یا نه ؟»

خطابرای بنده و شما و البته همه نوع انسان و شاید سایر جانداران یک واقعه تکرار شونده ، تکرار می شود، «ماندن بر سر دوراهی انتخاب». این عمل را انجام بدهم یا آن کار را به فرجام برسانم. گاهی زمان می خریم و مدتی را دو به شک می مانیم و انجام عمل را به تعویق می اندازیم . البته بنده با این نکات کاری ندارم این نکته امر بدیهی زندگی آدمی است . یک وقتی به شما پیشنهاد می دهند که :« این کار را انجام می دهی ، یا نه ؟ » بعضی ها موقعیت آری و انجام را قبول می کنند. بعضی خیر را انتخاب کرده و عمل را انجام نمی دهند. اما دسته دیگری هم هستند که موقعیت « یا نه » را برمی گزینند. موقعیت که منجر به خلق شرایط پیچیده و غامضی می شود ، باور کنید حتی غامض تر از تراکتاتوس ویتگنشتاین ترجمه دکتر شمس الدین ادیب سلطانی . حوصله تان را سر نبرم ماجرا از این قرار بود که : در مسابقات جام کارمندان که هر سال برگزار می شود، اداره ای که بنده در آن استخدام بودم دو تیم به مسابقات فرستاد. کاپیتان یکی از تیم ها بنده را دعوت کرد که «تو هم بیا و برای ما بازی کن». این «تو هم» که گفت برای بنده شبیه « توهم» بود، با ۱۵۰ کیلوگرم وزن که بواسطه تنبلی و پرخوری شبیه نقاشی های دوره غارنشینی بشر شده ام تا حتی یک غارنشین واقعی ، جسور و پرجنب و جوش. پا های کم توان و تن فربه. حالا درست است در روزگار جوانی دوبار لباس وزرشی پوشیده بودم اما دلیل نمی شود. بد دلی را کنار گذاشتم و دعوت را قبول کردم و شب اول مسابقات خودم را بعد از افطار به محل بازیها رساندم. داخل رختکن راستش را بخواهید، لباس اندازه بنده پیدا نشد و خلاصه با این ور و آن ور کردن بزرگترین لباس موجود را تنم کردم که البته از چندین جهت و در اشکال مختلف جر خورد. تا اینجای ماجرا موقعیت ها آری و خیر بود و بنده به همه آنها آری گفته بودم و خیلی هم به اصول دمکراتیک ماجرا احترام گذاشته بودم.
وقتی نرمش می کردم، در حاشیه زمین خنده حضار جوانی که بدن های برازنده ( فیتنس ) داشتند، موجب دلخوری بنده شد اما به روی خودم نیاوردم و به گرم کردن، ادامه دادم. کاپیتان تیم نزدیک شد و گفت :« حسین تو دفاع بمون ، فقط نذاری کسی ازت رد شه ». حقیقتا مسئولیت سختی بود اما نکته را گرفتم، نباید بگذارم کسی از خط دفاع ما رد شود.
برگزارکنندگان مسابقات آمدند و قرار بر آن شد مراسم قرعه کشی و شیر و خط و چه چه معلوم کند تیم ها و گروه ها به چه ترتیبی با هم بازی کنند. آن جوانان برازنده هزینه مسابقات را پرداخت نکرده بودند و همان اول کاری حذف شدند. هر چه خودشان را به در دیوار زدند که « آقا این فیش واریزی و چه و چه » . برگزارکنندگان نپذیرفتند و اعلام کردند:« باید قبل از وقت اداری مدارک را به دفتر مسابقات تحویل می دادید » . دروغ چرا وقتی حذف شدند بنده توی دلم قند و زعفران با هم آب می کردند. خوشحال به گرم کردن ادامه دادم طوری که آن خوش اندامها ببینند. تشریفات که تمام شد قرعه افتاد که همین اول کار هر دو تیم اداره ما با هم بازی کنند. کاپیتان تیم ما سراغ من آمد که : « حسین اوضاع خیلی بد شد، اینها بچه های خودمان هستند.» پرسیدم : بدیش کجاست ؟ جواب داد : بدیش این جاست، اگر به دیگران می باختیم یک شب غصه اش را می خوردیم و تمام. ولی به اینها ببازیم هر روز بلکه تا سال بعد هر روز به رویمان می آورند. تو نباید بگذاری اینها از تو رد شوند من نمی دانم این مسئولیت با توست . » بار مسئولیت روی شانه هایم آن قدر فشار آورد که قبل از بازی سه بار از سرویس های بهداشتی استفاده کردم .
داور که سوت زد ، بازی دیگر جدی شروع شد. دقیقه ۲ و ۳ بازی بود که کاپیتان آنها، آقا از ۱۸ قدمشان شوت کات دار کشید از روی سر همه ما رد شد و سه گنج دروازه ما نشست. شوکه شدیم . بدگلی خوردیم. بچه های آنها یک جوری خوشحالی کردند که انگار نه انگار قرار است فردا همدیگر را ببینیم و چشم در چشم شویم. انگار نه انگار این بازی دو تا ۲۰ دقیقه است و هنوز تمام نشده. یک جوری خوشحالی کردند که انگار قانون گل طلایی است. داور توپ را وسط گذاشت تا دوباره بازی شروع شود. کاپیتان آنها توپ را از بچه های ما گرفت و خیز برداشت خودش را به دروازه برساند. راستش نان و نمک هم را خورده بودیم ولی دلیل نمی شد، اگر از ما رد شود، گل زدنش حتمی است. از پای این بابا هم که توپ را نمی شد بگیری ، دو سه تایی لایی زد و چه و چه . این لحظه بود که یک دفعه موقعیت « یا نه » پیدایش شد. موقعیتی که می دانستم نباید خطا کنم ولی نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم که خطا نکنم . اگر کسی بیرون زمین از من می پرسید تو حاضری حتی در مقابل باخت تیم ات ، خطا کنی ؟ جوابم قطعا ، «نه» بود. اگر ادامه می داد که هیچ عقوبتی هم دامان تو را نمی گیرد یعنی جریمه و بازخواست نمی شوی و داور بازی به تو کارت زرد و قرمزی نخواهد داد ، باز هم جواب من قطعا «نه»بود . خیلی محکم و رسا و رسمی هم می گفتم . ولی موقعیت « یا نه » یک جور دیگر یقه آدم را می گیرد. هزارتا توجیه در آستین دارد . ما داشتیم می باختیم ، اصلا کاری به جریمه نداشتم ، نمی توانستم جلوی خطا نکردنم را بگیرم. کاپیتان آنها افتاد زمین و پایش کبود شد و لنگان لنگان رفت گوشه زمین نشست. آن قدر گوشهایم قرمز شده بود که نه صدای تماشاگران را می شنیدم و نه صدای داور را.فقط صدای خودم را می شنیدم که« نگذاشتی کسی از تو رد شود».موقعیت «یا نه» را انتخاب کرده بودم.

این یادداشت در شماره چهل ششم هفته نامه کرگدن منتشر شد.

حسین قره 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *