بستنی شادی ، قهوه خانه تاریک

1از دهانه بازار که بیرون آمدم، دست راستم را به شانه چپ خود زدم و برگشتم سریع به عقب نگاه کردم ببینم واقعا خودم هستم! واقعا هنوز خون پاک آریایی توی رگ هایم هست یا هموطنان عزیز در بازار از سر لطف خون پاک قوم « هان » را جای خون اصیلم قالب کرده اند، رفته است پی کارش. همین طوری که داشتم خرت و پرت های زندگی ام را از درونم بیرون می ریختم که چیزی با مشابهه خارجی اش- چینی اش، جاسازی نشده باشد، برخوردم به دوست خیالی ام آقا مهرداد که سالها پیش چراغ زندگی اش با من به پفی خاموش شد و دیگر ندیدمش.
راستش آقا مهرداد را در دوره نوجوانی پیدا کردم . وقتی که پشت باغ نادری مشهد می رفتم قهوه خانه . قهوه خانه ای بود تقریبا قهوه ای رنگ که خیلی مشتری نداشت. میزی که من می نشستم کنجی بود که یک طرفش پنجره قدی داشت رو به خیابان و می شد جمعیت در حال تردد را دید زد و از آن طرف هم آن قدر دنج بود که کسی از توی خیابان من را نمی دید. همان روزهایی که قهوه خانه پاتوقم شده بود و با خوف و رجا یک نخ سیگار تیر گرفته بودم تا با چای بکشم، مهرداد پیدایش شد ، آن طرف میز دو نفره نشسته و به من خیره شده بود. همین طوری یکهو گفت : «آخه وقتی که چای مادر آدم همیشه تازه دم است چرا باید ۵ تومن بدهی یک چای بخوری؟ »( ۵ تا تک تومانی، نه ۵ هزار تومان. واقعا فکر می کنم جوانی ما مثل خواب اصحاب کهف گذشت فقط ما تعجب نکردیم.) دستم را گرفت که « پاشو برویم بی خیال این قهوه خانه قهوه ای تاریک شو » . من هم بی اختیار پشتش راه افتادم. از قهوه خانه که بیرون آمدیم، دست چپ رفتیم. جلوتر« صادق بستنی » بود. بستنی هایش بد خوب بود. ترک بود و بور با چشم های آبی، مردم می گفتند از خانواده علامه جعفری است. پسر عمویی، پسر برادری، چیزی . راستش را بخواهید من هم فکر می کنم یک رابطه ای بود، چون بستنی هایش را که می خوردی یک روز بی خود شاد بودی . آخر باید یک رابطه معنوی ای باشد. الان بنده ده تا بستنی پشت سرهم بخورم ده دقیقه بعدش هیچ شادی ای زیر دندانم ندارم. مهرداد گفت بیا چهارتا بستنی بخریم، ببریم خانه بزنیم به رگ . نزدیک خانه که شده بودیم سیگار تیر توی جیبم شکسته بود و انداختمش دور. وقتی در بستنی سنتی را طبق عادت لیسیدم مادر با موهای سفیدش و بابا با ریش های سفیدش خندیدند و درهای بستنیشان را به من دادند. (آن موقع که این طوری بود در بستنی از خودش خوشمزه تر بود مثل قورت آخر نوشابه کانادادرای که توی حموم نمره و عمومی می خوردیم یا کاغذ روغنی کیک یزدی که همچنین می تراشیدیمش که دوباره می شد تویش کیک درست کنی. ) بستنی که نصف شد فقط مادرم گفت جای بقیه هم خالی.
مهرداد از همان روز با من بود، صبح تا شب با هم بودیم. یک روز گفت بیا بریم تو نخ این آقا صادق ببینیم چی کار می کند. بنده خدا برای اینکه شادی دست مردم بدهد، خیلی زحمت می کشید. شیر و شکر را همه دارند ولی نمی دانم چطور دلش می آمد این همه زعفران به دل مایه بستنی هایش بزند. صلاه ظهر هم که شد دست نماز گرفت و بعدش رفت خانه با خانواده ناهار خوردن. راس ساعت چهار هم آمد دو تا صندلی را گذاشت کنار باغچه حاشیه خیابان که درخت هایش را خودش آب می داد و گل و بوته ای هم داشت. زدم به مهرداد که بنظرت صادق خودش هر روز یکی بستنی می خورد که این قدر حالش خوب است. تنها باری بود که مهرداد گفت، نمی دانم. آخر او توی هر حرفی یک حرفی داشت . اصلا آن روزها هرچه می خواستم بگویم و یا کاری را انجام دهم، مهرداد آن جا بود که بگوید اره یا نه . اصلا یقه گیر من شده بود. روزی ده تا غلط از من می گرفت. راستش خیلی باهاش حرف می زدم یا حرفم می شد.
قصه را کش ندهم آن روزها هر وقت حرفمان می شد یا نه، یک دفعه می دیدیم که کنار بستنی فروشی آقا صادق هستیم . نه به این خاطر که بستنی بخوریم ، به این خاطر که ببینیم اگر آقا صادق تو موقعیت ما بود چی کار می کرد، آخر او کاسب بود و آدم حسابی ، کم حرف می زد، اما درست حرف می زد. حواسش به همه چیز بود. روز عاشورا و تشییع پیکر شهدا هم بستنی نذری می داد نه اینکه بخواهد کسی را شاد کند ،نه ، برای اینکه غم ها را کم کند. حتی آقا مهجور هندو که تعمیرگاه موتور سیکلت داشت به راحتی پول دستی و قرض از آقا صادق می گرفت با یک بستنی که خدای نکرده دلخور نشود.
راستش با اینکه شما غریبه نیستید، نمی توانم بگویم چه جور کار ضایعی کردم که مهرداد گذاشت و رفت. ولی همین چند روز پیش که توی بازار زدم روی شانه خودم که مطمئن شوم خودم هستم و البته احساس کردم کلاهی که طرف سرم گذاشته است تا زیر زانویم کش آمده- با آن که طرف جان مادر و تمام آبا و اجدادش را وسط کشیده بود- با خودم فکر کردم یا من مهردادم را ندارم که احساس خوبی به من بدهد که دلت را با مردم صاف کن یا دیگر آقا صادق تو بازار نیست.

 این یادداشت در هفته نامه کرگدن منتشر شد. 

حسین قره 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *