بایگانی برچسب: ژان پل سارتر، تهوع،

وقتی آقای سارتر اعصاب آدم را رنده می کند

ژان پل سارتر سارتر یا سارِتر؟  
نه یا ده سالم بود که از لابه لای کتابهای دکتر شریعتی اسم سارتر را خواندم ،آن هم نه سارتر که آن را سارتِر خواندم . البته کتاب دیگری نبود، از روزهای شور وشوق و انقلابی گری اخوی بزرگم علی آقا همین چند کتاب و نوار کاست در خانه ما باقی مانده بود، اخوی تهران برای تحصیل روانه شد و من سرک می کشیدم به کتابهایش . اسم تهوع را همان سالها شنیدم. حسینیه محله ما در آن سالها انقلابی بود به این معنا که هم کتابخانه اش دایر بود هم نماز جماعت را همه شرکت می کردند ، هم بعدازظهر ها فیلم با آپارات بخش می شد و هم مجلس عروسی احمد و سارا را آنجا گرفتند هر چند که دو سه سالی بعد عکس شهید احمد به دیوار بود. دکتر صادق که بزرگ معنوی ما بود اصرار داشت که ما باید کتاب بخوانیم چرا که « بچه مسلمون باید باسواد باشد ». اگر چه خودش استاد الهیات دانشگاه فردوسی بود ولی هر نوع کتابی را به ما توصیه می کرد ، بخوانیم . ادامه‌ی خواندن