بایگانی برچسب: مسخ ، فرانتس کافکا، گره گوار سامسا

سامسا با صورت مثلثی کافکا

مسخ کافکایک دوره فقط یک دوره از عمرم کم خوراک بودم ، یعنی لقمه مثل سنگ خارا می‌رفت می‌نشست توی گلویم و عموماً هم دوست نداشت پایین برود و مسیر برعکس را طی می‌کرد و بالا می‌آمد. فقط ولع داشتم که بخوانم و زندگی «گره گوار سامسا » دستم افتاده بود. همان روزها دست و پاهایم به شکل نامتقارنی کشیده می‌شد، یک بخشی از دستم یعنی فاصله بین آرنج تا مچم از آرنج تا مچ آن یکی دستم دراز تر دیده می‌شد. هر کی هر چی می‌گفت مو به تنم راست می‌شد، حتی از شگفتی این که کسی چیزی نمی‌گفت . پرده پرده هم داشتم قهوه‌ای می‌شدم. برادرانم فکر می‌کردند که بلوغ ضایعی دارم ، مادر دیده بود دکتر و دوا افاقه نمی‌کند التجا برده بود به دکتر علفی و چه و چه ، حتی یک بابایی یک روز آمد و ناف من را پیچید که خودش ماجرایی دارد . ولی من هر روز آن بابای توی آینه را می‌دیدم که شبیه سوسکی است که دارد شاخک‌هایش را دست می‌کشد و تمیز می‌کند. ادامه‌ی خواندن