بایگانی نویسنده: حسین قره

درباره حسین قره

نمایشنامه نویس و روزنامه نگار

این مرد عجیب

بورخس

جمع کوچکی از رفقا که در تئاتر باهم آشنا شده بودیم گروهی داشتیم به نام «کارگاه نمایش میم»، هر کتابی از حوزه ادبیات و فلسفه به دست می‌آمد، می‌خوانیدم. دو دوست بودند چند سالی از ما بزرگ‌تر و اغلب کتاب‌ها را از آن‌ها می‌گرفتیم و می‌خواندیم. هادی معمار تهرانی که رفت، منبع کتابمان شد همان افشین قربانیان. قرار بود بورخس بخوانیم، راستش من آن زمان او را با جویس اشتباه گرفته بودم و فکر می‌کردم این اوست و او این است.

ادامه‌ی خواندن

نازک کاری روی عقاید یک دلقک

سال ۷۲ نمایشنامه‌ای نوشتم به اسم «دلقک» سال بعدش آن را با شهرام ضرابی دوستم تمرین کردیم و با آنکه سه نفر از ۴ نفر شورای بازبینی تئاتر خراسان یعنی استاد رضا صابری، دکتر لطفی، دکترعظیمی، آن را تأیید کردند اما نفر چهارم که من را خیلی دوست داشت، پایش را کرد توی یک کفش و اصرار که نباید این نمایش اجرا شود. نمایش تک‌نفره و اسم شخصیت «مد» بود.

ادامه‌ی خواندن

هر آدمی گرگ خودش را دارد / خروجی اضطراری

 

در میان حیوانات وحشی از شیر، ببر، پلنگ و … به سیرک دنیای آدم‌ها آمدند، نعره کشیدند و دندان نشان دادند و بعد از شنیدن ضربه شلاق به زمین از توی حلقه آتش پریدند و آخرسر در پی خمیازه‌های مکرر ملال در گوشه و کنار بازار مکاره زندگی جان دادند. در این میان اما فقط گرگ بود که در سیرک دنیای آدم‌ها نیامد؛ یعنی این جسارت و اطمینان نبود که رام کننده‌ای به خودش بگوید گرگی را می‌آورم و او را از حلقه آتش خواهم گذراند. گرگ پای فردیت خود مانده است، درندگی و تنهایی راه را برای همه رام کنندگان بسته است. ادامه‌ی خواندن

آخرین فن استاد /یونگ اسطوره اسطوره شناس

یونگ

در سال‌های جوانی استاد رضا صابری به من گفت: «حسین اگر می‌خواهی یک خط هم نمایشنامه بنویسی هر چه از یونگ به دستت رسید، بخوان.» راستش این پند و توصیه حیاتی‌ترین پند آن دوره بود. چراکه توجه من به اسطوره و کشف رازهای آن و شناخت بهتر از خود و جهان پیرامون و نمایش از همین‌جا رقم خورد؛ اما آنچه از یونگ خواندم هیچ‌کدام به‌اندازه انسان و سمبول‌هایش خیره‌کننده و مشعوف کننده نبود.

ادامه‌ی خواندن

کابوس های آمریکایی آرام /رقص ادی باندرن روی پل

ویلیام فاکنر

آمریکا از همان ظهری که کریستف کلمب لنگرش را انداخت که سر آخر به هند رسید، خیلی از تصورات درباره این سرزمین اشتباه بود. سرریز جمعیتی که از اروپا و بعد به‌اجبار از آفریقا و برای کار از شرق آسیا به سرزمین مادری سرخ‌پوست‌ها رفتند، همه یکدست نبودند. از اروپا بخشی از زندانیان برای کار اجباری توسط اشراف‌زادگان به همراه ملوانان و جاشوها رفتند. وقتی از سرزمین موعود برای پادشاهان کاتولیک و پروتستان اروپایی طلا آمد، سودای طلا طبقه متوسط و فقیر اروپا را مجاب کرد روی عرشه، اقیانوس را طی کنند تا به جویندگان طلا در غرب وحشی تبدیل شوند.

ادامه‌ی خواندن

سامسا با صورت مثلثی کافکا

مسخ کافکا

یک دوره فقط یک دوره از عمرم کم‌خوراک بودم، یعنی لقمه مثل سنگ خارا می‌رفت می‌نشست توی گلویم و عموماً هم دوست نداشت پایین برود و مسیر برعکس را طی می‌کرد و بالا می‌آمد. فقط ولع داشتم که بخوانم و زندگی «گره گوار سامسا» دستم افتاده بود. همان روزها دست‌وپاهایم به شکل نامتقارنی کشیده می‌شد، یک‌بخشی از دستم یعنی فاصله بین آرنج تا مچم از آرنج تا مچ آن‌یکی دستم درازتر دیده می‌شد.

ادامه‌ی خواندن

وقتی آقای سارتر اعصاب آدم را رنده می کند

سارتر

سارتر یا سارِتر؟  
نه یا ده سالم بود که از لابه‌لای کتاب‌های دکتر شریعتی اسم سارتر را خواندم، آن‌هم نه سارتر که آن را سارتِر خواندم. البته کتاب دیگری نبود، از روزهای شور و شوق و انقلابی گری اخوی بزرگم علی آقا همین چند کتاب و نوار کاست در خانه ما باقی‌مانده بود، اخوی تهران برای تحصیل روانه شد و من سرک می‌کشیدم به کتاب‌هایش. اسم تهوع را همان سال‌ها شنیدم. حسینیه محله ما در آن سال‌ها انقلابی بود به این معنا که هم کتابخانه‌اش دایر بود هم نماز جماعت را همه شرکت می‌کردند،…

ادامه‌ی خواندن

راه حل ، نتیجه گرایی محض یا لذت بردن از زندگی ؟

 دوستی دارم که آن قدیم ها وقتی جوانتر بودیم ، با هم فوتبال نگاه می کردیم و تخمه آفتابگردان می شکستیم. راستش خیلی وقت است بابت کلسترول، تخمه آفتابگردان نمی خورم و با آن دوست هم دیگر فوتبال نگاه نمی کنم . از قضا چند هفته پیش باز به پست هم خوردیم، بنده بی خیال کلسترول شدم و یک کیلویی تخمه آفتابگردان بساط کردیم با یکی دیگر از رفقا جمعا شدیم سه نفر. دوستم تلویزیون را روشن کرد که از حسن اتفاق بازی بارسلونا بود با تیمی که نامش را به خاطر مبارکم ندارم. داور که سوت آغاز بازی را زد، تخمه خوری ما هم شروع شد. ده دقیقه اول مسی، نیمار و سوارز غوغا کردند و بنده با این سن چندباری بلند شدم در جو همان روزهای جوانی فریاد زدم و جیغ و هوار راه انداختم. ادامه‌ی خواندن

موقعیت «یا نه ؟»

خطابرای بنده و شما و البته همه نوع انسان و شاید سایر جانداران یک واقعه تکرار شونده ، تکرار می شود، «ماندن بر سر دوراهی انتخاب». این عمل را انجام بدهم یا آن کار را به فرجام برسانم. گاهی زمان می خریم و مدتی را دو به شک می مانیم و انجام عمل را به تعویق می اندازیم . البته بنده با این نکات کاری ندارم این نکته امر بدیهی زندگی آدمی است . یک وقتی به شما پیشنهاد می دهند که :« این کار را انجام می دهی ، یا نه ؟ » بعضی ها موقعیت آری و انجام را قبول می کنند. بعضی خیر را انتخاب کرده و عمل را انجام نمی دهند. اما دسته دیگری هم هستند که موقعیت « یا نه » را برمی گزینند. موقعیت که منجر به خلق شرایط پیچیده و غامضی می شود ، باور کنید حتی غامض تر از تراکتاتوس ویتگنشتاین ترجمه دکتر شمس الدین ادیب سلطانی .  ادامه‌ی خواندن

بستنی شادی ، قهوه خانه تاریک

1از دهانه بازار که بیرون آمدم، دست راستم را به شانه چپ خود زدم و برگشتم سریع به عقب نگاه کردم ببینم واقعا خودم هستم! واقعا هنوز خون پاک آریایی توی رگ هایم هست یا هموطنان عزیز در بازار از سر لطف خون پاک قوم « هان » را جای خون اصیلم قالب کرده اند، رفته است پی کارش. همین طوری که داشتم خرت و پرت های زندگی ام را از درونم بیرون می ریختم که چیزی با مشابهه خارجی اش- چینی اش، جاسازی نشده باشد، برخوردم به دوست خیالی ام آقا مهرداد که سالها پیش چراغ زندگی اش با من به پفی خاموش شد و دیگر ندیدمش. ادامه‌ی خواندن