بایگانی ماهیانه: مرداد ۱۳۹۵

هر آدمی گرگ خودش را دارد / خروجی اضطراری

هرمان هسه در میان حیوانات وحشی از شیر ، ببر ،پلنگ و … به سیرک دنیای آدمها آمدند، نعره کشیدند و دندان نشان دادند و بعد از شنیدن ضربه شلاق به زمین از توی حلقه آتش پریدند و آخر سر در پی خمیازه های مکرر ملال در گوشه و کنار بازار مکاره زندگی جان دادند. در این میان اما فقط گرگ بود که در سیرک دنیای آدمها نیامد. یعنی این جسارت و اطمینان نبود که رام کننده ای به خودش بگوید گرگی را می آورم و او را از حلقه آتش خواهم گذراند. گرگ پای فردیت خود مانده است ، درندگی و تنهایی راه را برای همه رام کنندگان بسته است.
گرگ بیابان هرمان هسه که خود اوست در روایت زندگی آقای هاری هالر اصلا در سیرک این دنیای آدمها به دنیا آمده است و در دوگانگی تن دادن به غرایز و شهوات یا زندگی قدسی و روحانی سرگردان است. هسه گرگ بیابان وجودش را در میانه دو جنگ جهانی نوشته است . ادامه‌ی خواندن

آخرین فن استاد /یونگ اسطوره اسطوره شناس

یونگدر سالهای جوانی استاد رضا صابری به من گفت : «حسین اگر می خواهی یک خط هم نمایشنامه بنویسی هر چه از یونگ به دستت رسید، بخوان .» راستش این پند و توصیه حیاتی ترین پند آن دوره بود. چرا که توجه من به اسطوره و کشف رازهای آن و شناخت بهتر از خود و جهان پیرامون و نمایش از همین جا رقم خورد. اما آن چه از یونگ خواندم هیچ کدام به اندازه انسان و سمبولهایش خیره کننده و مشعوف کننده نبود. حقیقت ماجرا اینجاست این کتاب برای آدمی که خالی الذهن است از روانشناسی، پرتاب به جهان همانقدر اسطوره ای ست که اسطوره زداست. ادامه‌ی خواندن

کابوس های آمریکایی آرام /رقص ادی باندرن روی پل

ویلیام فاکنرآمریکا از همان ظهری که کریستف کلمب لنگرش را انداخت که سر آخر به هند رسید، خیلی از تصورات درباره این سرزمین اشتباه بود. سر ریز جمعیتی که از اروپا و بعد به اجبار از آفریقا و برای کار از شرق آسیا به سرزمین مادری سرخ‌پوست‌ها رفتند ، همه یک دست نبودند. از اروپا بخشی از زندانیان برای کار اجباری توسط اشراف زادگان به همراه ملوانان و جاشوها رفتند . وقتی از سرزمین موعود برای پادشاهان کاتولیک و پروتستان اروپایی طلا آمد، سودای طلا طبقه متوسط و فقیر اروپا را مجاب کرد روی عرشه ، اقیانوس را طی کنند تا به جویندگان طلا در غرب وحشی تبدیل شوند. اروپاییِ فقیر، آفریقاییِ برهنه را شلاق می‌زد برای بردگی ، آسیاییِ سخت‌کوش هم هی تونل می‌زد برای چسباندن شرق به غربِ قاره ی جدید یا جنوب به شمالِ نا هموار . همه ی رودهای شمالی قاره آمریکا را برای طلا الک کردند و توی غربال‌ها یک تکه کوچک امید در می‌آمد و بسیار سنگ‌های رسوبی ناامیدی . چطور شد که جنگ‌های شمال و جنوب پایان یافت و آبا جمهوری که پیش‌تر اعلام استقلال کرده بودند ، سرزمین وعده شده کتاب مقدس به پیروان پسر خدا را به دمکراسی یونانی گره زدند، بماند . ادامه‌ی خواندن

سامسا با صورت مثلثی کافکا

مسخ کافکایک دوره فقط یک دوره از عمرم کم خوراک بودم ، یعنی لقمه مثل سنگ خارا می‌رفت می‌نشست توی گلویم و عموماً هم دوست نداشت پایین برود و مسیر برعکس را طی می‌کرد و بالا می‌آمد. فقط ولع داشتم که بخوانم و زندگی «گره گوار سامسا » دستم افتاده بود. همان روزها دست و پاهایم به شکل نامتقارنی کشیده می‌شد، یک بخشی از دستم یعنی فاصله بین آرنج تا مچم از آرنج تا مچ آن یکی دستم دراز تر دیده می‌شد. هر کی هر چی می‌گفت مو به تنم راست می‌شد، حتی از شگفتی این که کسی چیزی نمی‌گفت . پرده پرده هم داشتم قهوه‌ای می‌شدم. برادرانم فکر می‌کردند که بلوغ ضایعی دارم ، مادر دیده بود دکتر و دوا افاقه نمی‌کند التجا برده بود به دکتر علفی و چه و چه ، حتی یک بابایی یک روز آمد و ناف من را پیچید که خودش ماجرایی دارد . ولی من هر روز آن بابای توی آینه را می‌دیدم که شبیه سوسکی است که دارد شاخک‌هایش را دست می‌کشد و تمیز می‌کند. ادامه‌ی خواندن

وقتی آقای سارتر اعصاب آدم را رنده می کند

ژان پل سارتر سارتر یا سارِتر؟  
نه یا ده سالم بود که از لابه لای کتابهای دکتر شریعتی اسم سارتر را خواندم ،آن هم نه سارتر که آن را سارتِر خواندم . البته کتاب دیگری نبود، از روزهای شور وشوق و انقلابی گری اخوی بزرگم علی آقا همین چند کتاب و نوار کاست در خانه ما باقی مانده بود، اخوی تهران برای تحصیل روانه شد و من سرک می کشیدم به کتابهایش . اسم تهوع را همان سالها شنیدم. حسینیه محله ما در آن سالها انقلابی بود به این معنا که هم کتابخانه اش دایر بود هم نماز جماعت را همه شرکت می کردند ، هم بعدازظهر ها فیلم با آپارات بخش می شد و هم مجلس عروسی احمد و سارا را آنجا گرفتند هر چند که دو سه سالی بعد عکس شهید احمد به دیوار بود. دکتر صادق که بزرگ معنوی ما بود اصرار داشت که ما باید کتاب بخوانیم چرا که « بچه مسلمون باید باسواد باشد ». اگر چه خودش استاد الهیات دانشگاه فردوسی بود ولی هر نوع کتابی را به ما توصیه می کرد ، بخوانیم . ادامه‌ی خواندن

راه حل ، نتیجه گرایی محض یا لذت بردن از زندگی ؟

 دوستی دارم که آن قدیم ها وقتی جوانتر بودیم ، با هم فوتبال نگاه می کردیم و تخمه آفتابگردان می شکستیم. راستش خیلی وقت است بابت کلسترول، تخمه آفتابگردان نمی خورم و با آن دوست هم دیگر فوتبال نگاه نمی کنم . از قضا چند هفته پیش باز به پست هم خوردیم، بنده بی خیال کلسترول شدم و یک کیلویی تخمه آفتابگردان بساط کردیم با یکی دیگر از رفقا جمعا شدیم سه نفر. دوستم تلویزیون را روشن کرد که از حسن اتفاق بازی بارسلونا بود با تیمی که نامش را به خاطر مبارکم ندارم. داور که سوت آغاز بازی را زد، تخمه خوری ما هم شروع شد. ده دقیقه اول مسی، نیمار و سوارز غوغا کردند و بنده با این سن چندباری بلند شدم در جو همان روزهای جوانی فریاد زدم و جیغ و هوار راه انداختم. ادامه‌ی خواندن

موقعیت «یا نه ؟»

خطابرای بنده و شما و البته همه نوع انسان و شاید سایر جانداران یک واقعه تکرار شونده ، تکرار می شود، «ماندن بر سر دوراهی انتخاب». این عمل را انجام بدهم یا آن کار را به فرجام برسانم. گاهی زمان می خریم و مدتی را دو به شک می مانیم و انجام عمل را به تعویق می اندازیم . البته بنده با این نکات کاری ندارم این نکته امر بدیهی زندگی آدمی است . یک وقتی به شما پیشنهاد می دهند که :« این کار را انجام می دهی ، یا نه ؟ » بعضی ها موقعیت آری و انجام را قبول می کنند. بعضی خیر را انتخاب کرده و عمل را انجام نمی دهند. اما دسته دیگری هم هستند که موقعیت « یا نه » را برمی گزینند. موقعیت که منجر به خلق شرایط پیچیده و غامضی می شود ، باور کنید حتی غامض تر از تراکتاتوس ویتگنشتاین ترجمه دکتر شمس الدین ادیب سلطانی .  ادامه‌ی خواندن

بستنی شادی ، قهوه خانه تاریک

1از دهانه بازار که بیرون آمدم، دست راستم را به شانه چپ خود زدم و برگشتم سریع به عقب نگاه کردم ببینم واقعا خودم هستم! واقعا هنوز خون پاک آریایی توی رگ هایم هست یا هموطنان عزیز در بازار از سر لطف خون پاک قوم « هان » را جای خون اصیلم قالب کرده اند، رفته است پی کارش. همین طوری که داشتم خرت و پرت های زندگی ام را از درونم بیرون می ریختم که چیزی با مشابهه خارجی اش- چینی اش، جاسازی نشده باشد، برخوردم به دوست خیالی ام آقا مهرداد که سالها پیش چراغ زندگی اش با من به پفی خاموش شد و دیگر ندیدمش. ادامه‌ی خواندن