شمشیر سامورایی هانزو روی تاندن صلیبی

هفته نامه کرگدنهفته نامه کرگدن روزنامه اعتماد

راستش را بخواهید اصلا چیزیمان نبود. سرحال و قبراق بودیم؛ هم خودم، هم والده بچه ها. فشارخون بنده همیشه یازده روی هفت بود. عیال هم دیگر از دست ما به فغان می آمد، فشارش می رفت نه روی شش. یکبار حتی وسط دعوا بنده برای مظلوم نمایی هم که شده، دستگاه فشار سنج را آوردم، دیدم نه بابا، خبری هم نیست؛ انگار وسط آن جار و منجر یکی داشته توی قلبمان، به قول ما مشهدی ها، القشتک می زده؛ یعنی بشکن زنان برای خودش خوش بوده. البته خود همین ماجرا دوباره دعوا را اوج داد و از آن طرف، خانم از حال رفت. زودی فشارخونش را گرفتیم دیدیم ای بابا، نه روی شش حتی نخواسته بشود؛ نه روی هشت لااقل یک خطری، یک تهدیدی،هیچی. خلاصه دیدیم در جنگ طرفی نبستیم، روی نوار صلح قدم زدیم.

یکی،دو سالی به خیر و خوشی داشت می گذشت تا یکباره تب طب سنتی بالا گرفت. آقا از در و دیوار بود که فواید جوشانده ته پیاز و آش لپه و دوغ پونه می ریخت. یکدفعه گذشته آریایی ما بیدار شده بود که نان کماج و آش اماج بهترین اشربه و اطعمه دنیا بوده، سیصد و سی یک درد و مرض را رفع می کرده چرا که آن پدرجد طبیب ما قولنج خمیر را می گرفته. برای پخته نان کماج باید دو مشت به پهلویش بزنی، یکی به کتفش، بعد هم با غیض بکوبیش به سقف و بعد در تنور خوب حالش را بگیری. حالا آشش را نگفتم که دیگر خودش غوغایی است. این وسط ها هم یک بابایی توی تبلیغ شبکه یک و دو و سه و … سواره و پیاده می رفت دنبال بوعلی که راز شامپو سیر {…} را بگیرد. بنده کمترین در در و دیوار و همسایه و دوست و آشنا در به در دنبال یک نفر بودم که با طب سنتی دردی که ما نمی دانستیم و نفهمیدیم و علایمش هنوز بروز نکرده، درمان کند. خانمی که شما باشید و آقایی که شما، دست برقضا زد و پدر مادرشوهر خواهرگفتِ آقاامید، همسایه سه بلوک آن ورتر ما طبیب درآمد، آن هم چه طبیبی! زالو می انداخت به هر جایی که باورتان نمی شود. اصلا آدم فکرش را نمی کرد از تاندن صلیبی پشت پا این همه خون بیاید. حجامت که نگو؛ اگر به حرف ایشان بود، هفته ای یکبار وقت محاق ماه وقت خوبی بود. بنده عرض کردم که البته محاق ماه، ماهی یکبار است، که جواب گرفتم «در طب سنتی همان هفته ای یکبار است.» اصلا نمی دانید یک شوری یک شوقی به اجدادم قسم، یک جوری زندگی مان معنا پیدا کرده بود، بابای هایدگر هم نمی توانست درک کند. صبح به صبح با چشم های وق زده یاس فلسفی را هم زیر بغل زده، برای کسب انرژی خورشید که عالمگیر است از روی پشت بام از آنتن مرکزی ساختمان بالا می رفتیم روی پره هایش مثل کلاغ می نشستیم که امواج انرژی بخش هستی را در حالی که سرمان در میان دود و بوق و شن و مه صبحگاهی بود، بگیریم ، دریافت کنیم ، عین بشقاب ماهواره بدون نویز. دردسر ندهم، بنده و بانو خدمت این آقا رسیدیم و ایشان در یک نگاه شروع کرد به نوشتن سه صفحه آچار پشت و رو که چه بخور چه نخور، چه جور بخور چه جور نخور و… این برای من بود برای بانو باز یک ماجرای دیگر داشت. ما این نسخه ها را برداشتیم رفتیم داروخانه که دوباره خود همین آقا توش نشسته بود. نسخه ما را پیچید و به امان خدا ول کرد. از دو فردایش، چشم همسر ما تار می دید، ما خودمان هم که ویولن می زدیم. فشار خون ما از ۱۷ پایین تر نمی آمد برای مادر بچه ها هم از ۵ بالاتر . حال خوبمان علی الظاهر اصلا به هم ریخته بود ولی از نسخه شما بگو یک قدم عقب نشستیم ، ننشستیم. سر هفته سوم آقا، غش وضعف به ما مستولی شده بود ، چشم بنده با رگ های متورم از حدقه می زد بیرون و بانو هم زرد و نزار. در همین روزها دوستی دارم که از مشهد آمد خانه ما که دکترای عمومی دانشگاه مشهد خوانده بود و سالها دور دنیا دوره افتاده بود تا اسرار طب گذشتگان را پیدا کند و از قضا از دانشجویان دوره اول طب سنتی دانشگاه تهران بود و چه و چه . تا رسید ما خواستیم ، بگوییم آقا آن چه تو خوانده ای ما دیده ایم که یک دمنوش برایش آوردیم و برای شام هم دمی تاج خروس با چاشنی اطرفیل گشنیزی گذاشتیم جلویش . یک نگاهی به من کرد تا خواست به زبان بیاید، بین دو کتفم را نشان دادم که انگار با شمشیرهای سامورایی هانزو قاچ قاچ شده بود. گفت چی کار کردی باخودت ؟ خواستم توضیح بدهم که انگار تا آخرش را خوانده بود. ادامه داد : آقاجان، حجامت وقت دارد فصل دارد باید یک ماه قبلش تحت مراقبت باشی، غذایی بخوریی که وقتی حجامت می کنی درست از آب دربیاید. هر گیاهی برای هر فردی و طبعی صلاح نیست. تمام علائم بالینی تو می گوید حالت خوب نیست و خرابی و چه و چه . این دوست، سه روزی ما را به تخت بست تا از این جو و تب طب سنتی آمدیم بیرون. فشار خون بنده دوباره شد یازده روی شش و برای مادربچه ها هم همین طور. راستش از آن روزها تب های زیادی خیلی ها را گرفتار کرد، سکه و دلار و مسکن مهر و چاقی و لاغری و ترک سیگار و این و آن و مادر چاوز خدابیامرز و چه و چه . اما آقا جو چیز نامردی است ما هم چشممان ترسیده می ترسیم دوبار فشار خونمان بچسبد به سقف و غزل خداحافظی را بخوانیم.

 

حسین قره

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *