این مرد عجیب

بورخسجمع کوچکی از رفقا که در تاتر با هم آشنا شده بودیم گروهی داشتیم به نام «کارگاه نمایش میم»، هر کتابی از حوزه ادبیات و فلسفه به دست می آمد ، می خوانیدم. دو دوست بودند چند سالی از ما بزرگتر و اغلب کتاب ها را از آنها می گرفتیم و می خواندیم . هادی معمار تهرانی که رفت ، منبع کتابمان شد همان افشین قربانیان . قرار بود بورخس بخوانیم ، راستش من آن زمان او را با جویس اشتباه گرفته بودم و فکر می کردم این اوست و او این است . وقتی حامد یعقوبی عزیز گفت : «حسین درباره بورخس و هزار توی آن خطی بنویس. » ناخواسته رفتم و «اولین » جمیز جویس را برداشتم تا اسم شخصیت ها یادم بیاید. باز یادم آمد مثل همان روز شد که با رفقا قرار بود درباره بورخس حرف بزنیم من درباره جویس حرف زدم. شاید بهانه خوبی باشد که از همین جا شروع کنم به آن تحلیلی که به ذهنم می رسد درباره «هزار تو»ی بورخس . یعنی مساله دیگری که در آثار بورخس شاخص است .
بورخس هزارتو وقتی به شعرها می رسد ، چون تخصصی ندارم، اظهارنظری نمی کنم . اما درباره داستان ها می شود جابه جای «دیگری» و «خود» ، مرزهای این دو را بارها و بارها در این هزار تو دید. مثلا داستان کوتاه« بورخس و من» ، آن راوی که می گوید بورخس دارد کار خودش را می کند و او که خودِ بورخس است دارد او را روایت می کند. بین من و خود بورخس هم «یکی» دیگری است.
یکی از آن ها آن طوری زندگی می کند یا می خواهد زندگی کند که آن یکی قد و قواره او نیست. نکته ای که امروز شاید بسیاری از ما به دلیل افتادن در نوعی از زندگی مدرن یا شبهه مدرن دچارش شده ایم . من رفتاری براساس آن چه عرف و… می خواهد انجام می دهم اما خود در وجدان چمباتمه زده و یکسره غر می زند که« نه این نبود آنچه می خواستیم ».
نکته دیگری که درباره بورخس و چند داستان دیگر او در هزارتو می توانم بگویم این است که بورخس از ۱۹۱۴ درست آغاز جنگ جهانی اول از آرژانتین به سوییس می آید، چهره فجیع اروپا را می بیند و البته با تمام دلفریبی عروسی که نیم صورتش آتش گرفته است اما بازهم اروپاست و برای بسیاری از نویسندگان جذاب است ، اما بورخس جذابیت این عروس را نادیده می گیرد و بازهم ترجیح می دهد از میان قصه آدمهایی که در روزنامه ها تیتر می شوند به سراغ مردانی برود که برای اولین بار چاقو دست می گیرند و برای اولین بار کسی را می کشند یا کشته می شوند. آدم هایی که او روایت می کند آدم های حاشیه یک دنیای حاشیه ای هستند اما چون او با چشمانی که بیناییشان کمتر و کمتر شد آنها را روایت کرد ، ابدی شدند و ماندند.

حسین قره 

منتشر شده در هفته نامه کرگدن دوره جدید شماره هجدهم

بورخس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *