آگاهی دو رگه

داریوش شایگان بیستمین شماره مهرنامه که وی‍ژه نوروز و در فروردین ۹۱ منتشر شده است بازهم پربار است و خواندنش واجب . به خصوص گفت و گو با داریوش شایگان با تیتر « سنت را باید خصوصی سازی کرد» که زحمت انجام گفت و گو را « حامد زارع » کشیده است . هرچند که در بعضی از پاراگراف‌ها احساس می‌شود که مقدمه «کتاب افسون زدگی جدید» تکرار شده است . اما گفت و گو بسیار خواندنی است برای کسانی که آرا این متفکر معاصر را دنبال می کنند .
نسخه این گفت و گو از وبلاگ « سالک فضاهای بینابین » آثار و اخبار دکتر داریوش شایگان برداشت شده است .
* جناب آقای دکتر در گیر و دار طرح و دامن زدن به اندیشه های پست مدرنیستی در دو دهه اخیر در ایران، کارهای دو نفر را می توان به نوعی اعاده حیثیت از اندیشه پست مدرن ارزیابی کرد. یکی تالیف های بابک احمدی در راستای معرفی اندیشمندان پست مدرن و دیگری کتاب «افسون زدگی جدید» شما که توصیف و تامل در فضای پست مدرن و نمایانگر وجه هایی از این اندیشه بود. برای بسیاری از هم نسلان ما، این کتاب شما فرصتی بود که به واسطه آن توانستیم با پست مدرنیته رو در رو شویم. چگونه شد که «افسون زدگی جدید» را نوشتید؟

«افسون زدگی جدید» را که کار بسیاری برد و چیزی نزدیک به ده سال از عمر خود را وقف آن کردم، در تهران و در همین خانه نوشتم. تمامی زمینه ها و مضامین اصلی کتاب در ذهنم بود و معمولا آنها را با آقای فانی مطرح می کردم. در ابتدا ارتباط دادن فصل های آن با یکدیگر دشوار بود. چیزی که در این میانه نجاتم داد ایده ارتباط همه جانبه و متقابل امور بود. به کمک آن توانستم در تمام زمینه ها، پیوندهایی را مشاهده کنم: این اصل همبستگی متقابل در همه ابعاد واقعیت جلوه گر است. در مباحث فرهنگی، روابط شکلی “ریزوم وار” می یابند که در آن تمام فرهنگ ها موزاییک وار کنار یکدیگر جای می گیرند و در فضای مابین خود حوزه های ترکیب و اختلاط فرهنگی پدید می آورند. در بعد فلسفه، این پدیده در طیفی از تفاسیر گوناگون متجلی می شود، و از آنجا که حقایق عظیم متافیزیکی اکنون بی اعتبار شده اند، هستی در هم شکسته خود به فرایندی بی پایان از تفسیر های گوناگون تبدیل می شود. در بعد هویت، ارتباط متقابل در پدیده ای که می توان آن را “چهل تکه گی” نامید ظاهر می شود. در بعد رسانه ها، پدیده مجازی سازی شبکه ارتباط متقابل را در مقیاس جهانی گسترش داده است و سرانجام در بعد علوم، الگوی تمامیت نمای جدیدی پدیدار شده است که از ثنویت دکارتی فراتر می رود و شبکه پویایی از ارتباط های همه جانبه و متقابل در تمام سطوح واقعیت به وجود می آورد. مساله تکثر فرهنگی مساله مهمی بود که ابعاد مختلفی دارد. جامعه امریکا مثال مناسبی است. جامعه ای که از سویی گویی آینده دیگر جوامع است و از سوی دیگر ممکن است در وجهی افراطی به نقد اروپا محوری و حتی نوعی غرب ستیزی بینجامد. بحث نسبت فرهنگهای مختلف همچنان بحثی است زنده و جنجال برانگیز. مثلا اخیرا وزیر امور خارجه فرانسه نطقی داشت که بسیار جنجالی شد. او گفت که فرهنگ ها هم ارزش نیستند. البته منظور او این بود که برخی از فرهنگ ها بیشتر حقوق بشر را رعایت می کنند، برخی دیگر کمتر و بعضی اصلا حقوق بشر را رعایت نمی کنند. ایده من در کتاب «افسون زدگی جدید» این بود که اگرچه وجود فرهنگهای متکثر الزامی است و هر فرهنگی لایه ای از حقیقت را به ما می نمایاند، ولی این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که تجدد نیز خود حاوی ویژگی هایی فراگیر و موثر است که تجمل نیستند و باید به آنها توجه داشت مثل دموکراسی و حقوق بشر.

* پس همه این فرهنگها ناگزیر باید از دهلیز مدرنیته عبور کنند…

دقیقا! برای اینکه هر یک از آن لایه های فرهنگی را هم تنها به واسطه مدرنیته می توان مشاهده کرد. خاطره ای را که با مرحوم «سید جلال الدین آشتیانی» داشتم، برای شما هم نقل کنم: یکبار به ایشان گفتم که چرا شما یک دوره تاریخ فلسفه اسلامی نمی نویسید؟ پاسخ داد که من نمی توانم این کار را انجام دهم. گفتم چرا؟ گفت برای اینکه من خودم تجسم و تجسد فلسفه اسلامی هستم و تاریخ فلسفه اسلامی در من بروز و ظهور یافته است. معنای این سخن آشتیانی این بود که او در واقع نمی توانست از خودش فاصله بگیرد تا به واسطه این فاصله، به خود بنگرد. کاری که به واسطه اندیشه جدید، شدنی است. در واقع هویت سنتی فاقد نگاه بازتابنده ای است که امکان تامل و ارزیابی تاریخی خود را فراهم می آورد. نگاهی که قدرت این را دارد که از بیرون بنگرد و نقاد باشد. این نگاه است که طی ۳۰۰ سال اخیر در غرب پیدایش و پرورش یافته است.

* دیگر چه زمینه هایی انگیزه تالیف کتاب شد؟

در سال ۱۹۹۲ به مناسبت پانصدمین سال کشف قاره آمریکا، نمایشگاه عظیمی در واشینگتن دائر بود و من نیز در آنجا حضور داشتم. در این نمایشگاه، تمام فرهنگ های بشری از ژاپن و چین گرفته تا جهان اسلام و نیز جهان غرب و همچنین تمدن های پیشا کلمبی آمریکا، از قبیل آزتک ها و اینکاها، به نمایش درآمده بود. وقتی در غرفه ها و اتاق های مربوط به این تمدن ها و فرهنگ های کهن قدم می زدم، می دیدم که با وجود کثرت و کیفیت متفاوت آنها، همه این فرهنگ های کهن به اصطلاح در یک باغ بوده اند و فضای مشترکی داشته اند. به عبارت دیگر همگی مشحون از بینش شاعرانه – اساطیری بودند، به جز یک گوشه از جهان: «کوآتراچنتو» ی ایتالیا. در همین گوشه جهان و در فلورانس آن زمان، یعنی حدود سال ۱۴۰۰ میلادی، دارد اتفاقاتی از جنس دیگر می افتد. با کسانی از قبیل «لئوناردو داوینچی» مواجه می شویم و مسائل جدیدی همچون «پرسپکتیو» و «آناتومی» مطرح می شود. وقتی در این نمایشگاه عظیم قدم می زدم، همه چیز را شبیه و نزدیک به هم یافتم، تنها با رنسانس و آغاز دنیای جدید به راستی چیزی عوض شده بود. در این نقطه بود که حس می کردید نوع نگاه اساسا تغییر پیدا کرده است. این مسئله در ذهنم ماند. به قول « یاکوب بورکهارت» گویی با رخداد رنسانس، آن پرده ای که همه امور و شئون، از ایمان گرفته تا هنر را به یکدیگر پیوند می داد، از هم شکافته می شود. شما به هیچ وجه نمی توانید در هنر بودایی، خدایان مکزیکی، یا در مینیاتورهای تیموری ایده هایی مثل پرسپکتیو را ببینید. این ایده تنها در فلورانس و در آثار کسانی مثل «داوینچی» قابل رصد است. این سرآغاز تجدد در هنر است که در قرن پانزدهم به صورتی تمام عیار وجود دارد و بعدها در قرن شانزدهم و هفدهم به فلسفه هم راه می یابد.

قبل از نوشتن کتاب «افسون زدگی جدید» همه این مسائل را در ذهن داشتم و چیزی که برایم بسیار جالب بود و البته هنوز هم جالب است، مسئله «شکاف»ها است. بین فرهنگ ها شکاف وجود دارد. «یونگ» یکی از خوابهایی را که دیده است تعریف می کند که بسیار جالب است. می گوید خواب دیدم در یک خانه چند طبقه هستم، از طبقات بالا که به پایین می رفتم فضا تغییر می کرد، مثلا فضای طبقه دوم روکوکو بود و فضای طبقه اول مبلمان و دکوراسیون رنسانس و پایین تر نقش های رومی. راهرویی تاریک در زیرزمین به یک غار ختم می شد که در آنجا استخوان و جمجمه انسان وجود داشت. «یونگ» در این خوابی که تعریف می کند، به نحوی تمثیلی همه آگاهی های خودش را مورد اشاره قرار می دهد و تئوری ناآگاهی جمعی را نیز در همین خواب تبیین می کند ( جالب است که وقتی این خواب را برای فروید تعریف می کند او آن را کاملا در حال و هوای فکری خودش می فهمد!) به هر حال من تصور می کنم تصویری که یونگ از مراحل مختلف آگاهی به دست می دهد و نگاهی که به مساله دارد، عمیق است. آن لایه ها و سطوح مختلف و گوناگون آگاهی در همه ما وجود دارد، مخصوصا در فرهنگ هایی همانند فرهنگ ما که هنوز یک پایمان در هویت سنتی است، لایه های زیرین همچنان فعال و زنده اند، درست همانند آتشفشانی که پس از قرن ها هنوز خاموش نشده است. مجموعه این تصورات و تاملات در ذهن من بود و بالاخره کتاب شکل گرفت.

* البته مسلم است که این لایه های آگاهی برای یک انسان شرقی متفاوت از همان لایه ها نزد انسان معاصر غربی است.

بله! مثلا در عالم شعر نمود این تفاوت را به وضوح می توانید ببینید. شما امکان ندارد ارتباطی را که یک فرد ایرانی با شاعر خودش دارد نزد فردی غربی با شاعر غربی ببینید. فرنگی بر سر مزار شاعرش به زیارت نمی رود. مقبره «بودلر» نزدیک خانه من در پاریس است. بودلر شاعر خیلی بزرگی است، اما هیچ کس برای زیارت به مقبره او نمی رود. برای فرد فرانسوی این مقبره حکم یک امر مربوط به گذشته و «تاریخ» را دارد. اما شما در شیراز می بینید هنوز که هنوز است مردم برای زیارت به آرامگاه «حافظ» و «سعدی» می روند. چرا که این شعرا برای ایرانیان زنده اند و ایرانی ها خود را مخاطب امروزی و اکنونی این شاعران قلمداد می کنند. رابطه ای که ما با «گذشته» خود داریم، با رابطه ای که غربی ها با گذشته خود دارند، کاملا متفاوت است. آنها رابطه «تاریخی» با گذشتگان خود دارند، اما ما رابطه زنده با گذشتگان مان داریم. این مسائل همواره برای من محل توجه و مقایسه بوده است. من، هم تجربه زندگی در غرب را دارم و هم طبیعتا زندگی در ایران را و این مقایسه ها همیشه دغدغه ام بوده است. این سوال ها مرا احاطه کرده است. به عنوان نمونه چرا ایرانی ها اینقدر آثار شاعران خود را حفظ می کنند و می توانند شعرهایشان را از بر بخوانند؟ چرا مثال ها و استدلالهایمان برگرفته از آرای متفکران و شاعران قدیممان است؟ همه این شاعران و متفکران گذشته، برای ایرانی معاصر مرجعیت و “اتوریته” دارند و ما هنوز پس از گذشت این همه سال تحت قیمومیت آنها هستیم.

* البته به نظر می رسد شاید بهتر باشد به جای اطلاق کلمه «اتوریته» به مردان بزرگ گذشته، از واژه «کاریزما» استفاده کنیم. چون وقتی سخن از اتوریته می شود انگار که قرار است اندیشیدن و بازاندیشی متوقف شود. در حالیکه اینگونه نیست و این مردان بزرگ گذشته در اندیشیدن به ما ایرانیان مدد می رسانند…

همانگونه که در کتاب «آسیا در برابر غرب» گفته ام، این اندیشه یا «تفکر» نیست، بلکه «تذکر» است. یعنی در اینجا یادآوری مطرح است. وقتی استاد سخن چیزی می گوید دیگر نمی توان در برابرش چیز دیگری گفت و سخن دیگری به میان آورد. شاید جالب باشد بدانید که چینی ها هم همینطور هستند. شما وقتی مکالمات کنفسیوس را می خوانید، متوجه می شوید که دائما از قدیمی ترهایی سخن به میان می آورد که سالهای سال پیش از او می زیسته اند. در این نگرش باید همیشه شما خود را با الگوهای گذشته تطبیق دهید. حالا این الگوهای گذشته ممکن است چهره های اساطیری باشند یا شاعران بزرگ.

* به نظر می رسد که مخاطب شما در افسون زدگی جدید انسان معاصر است و کتاب پیامی جهانی دارد. اما با دقت بیشتر متوجه می شویم که روی سخن تنها می تواند با انسان معاصر ایرانی باشد. چرا که به کیفیتی که شما توضیح داده اید، رابطه انسان غربی با میراث فرهنگی اش، یک رابطه تاریخی است و در این وضع، سطوح متعدد آگاهی فعال نیستند. اما سطوح متعدد آگاهی یا لایه های مختلف آگاهی برای انسان ایرانی کاملا فعال است. چرا که با میراث فرهنگی اش رابطه ای معنوی و حیات مند دارد.

در میان خود غربی ها نیز انسان های متفاوتی پیدا می شوند. هم اندیشه نقادی مدرن هست و هم نگرش پست مدرن. نیازهای درونی هم وجود دارد و برخی به دنبال یک معنویت نو هستند و این معنویت نو را از طریق به عاریت گرفتن عناصر مختلف از فرهنگ های گوناگون کسب می کنند. همین غربی ها امروزه تکه هایی از اسلام و هند و چین را برمی گیرند و در زمینه هایی به کار می بندند. شما اگر فیلم های دهه پنجاه هالیوود را ببینید، موقع درگیری فیزیکی همه مشت به یکدیگر می زنند. اما اکنون اگر یک فیلم هالیوودی را ببینید، تمام صحنه های درگیری فیزیکی، مشحون از تکنیک های آسیایی و فنون رزمی شرق است و این فنون فیلم های اکشن غرب را می سازد. این تغیر، صرفا ظاهری نیست و قطعا اتفاقاتی در زمینه فکری رخ داده است که ثمره اش در هالیوود اینگونه شده است. شما امروزه در هالیوود به راحتی اختلاط لایه های مختلف فرهنگی و تمدنی را می توانید مشاهده کنید. یا به عنوان مثالی دیگر، نفوذ «یوگا» به معنی اعم کلمه را در غرب در نظر بگیرید. چه یوگای تبتی، چه هندی. رونق ادیان آسیایی در غرب را در نظر بگیرید؛ متوجه می شوید که انواع و اقسام تصویرها در اذهان غربی ها وجود دارد. گرایشهایی مثل «نیو ایج» موجود است که امروز ه در دنیای آنگلوساکسون بسیار گسترده است. این نشان می دهد که غربی ها نیز برخی از این دغدغه هایی را که ما به طور مثال در نسبت با شاعران گذشته مان داریم، در نسبت با برخی مفاهیم فرهنگی و وضعیت های معنایی دارند. البته نوع ارتباط گیری غربی ها با این مسائل چند گونه است. یکی ارتباط با حقیقت ماوراء الطبیعی است، دیگری ناظر به رشد درونی است، و بازگشت به اساطیر قدیم را نیز باید به اینها افزود.

* جناب آقای دکتر کتاب شما در برگردان فارسی با عنوان «افسون زدگی جدید» منتشر شده است و ما می دانیم که عنوان فرانسوی کتاب «نور از غرب می آید» است. دلیل این تفاوت عنوان چیست؟

بله! عنوان اصلی کتاب «نور از غرب می آید» است با عنوان فرعی افسون زدگی جهان و تفکر سیار، و «هویت چهل تکه» در ترجمه فارسی به کتاب افزوده شد. امروز که دوباره نگاه می کنم، می بینم بهتر بود که عنوان ترجمه فارسی را فقط «هویت چهل تکه» می گذاشتم که با مصداقی مثل لحاف چهل تکه همخوانی دارد و در ذهن ایرانیان می نشیند. هویت چهل تکه انصافا عنوانی گویا برای این کتاب بود و من نباید «افسون زدگی جدید» را به عنوان نام کتاب برمی گزیدم. اتفاقا یک نفر در همان زمان این پیشنهاد را به من داد، اما من نپذیرفتم.

* منظور نظر شما از اینکه نور از غرب…

نور از غرب می آید به این معناست که روشنگری در غرب اتفاق افتاده است و منظورم نور و روشنایی روشنگری و عقل است. من به به رغم علاقه ام به عرفان و سنت، به دوره روشنگری نیز علاقه فراوانی دارم. دوره بسیار مهمی در تاریخ اندیشه غربی است. شما اگر در همان قرن هجدهم به نامه های «ولتر» نگاه کنید، متوجه مسائل مهمی می شوید. تمام عزم و همت ولتر این است که در برابر خرافه و خرافه گویی بایستد و انصافا کارهایش خواندنی است. در دوره جوانی که فرنگ بودم، خیلی علاقه داشتم که کلکسیون کتاب های قدیمی را داشته باشم و سعی می کردم مجموعه ام را کامل کنم. خاطرم هست که کتاب های مربوط به دوره پیش از پیروزی انقلاب فرانسه، با جلدی زرکوب و طرحی زیبا و البته قیمتی نسبتا ارزان در دسترس بود و من تاجایی که می توانستم این کتاب ها را می خریدم. به پدرم در ایران می گفتم این کتاب ها را برای تحصیلم لازم دارم و او نیز پول می فرستاد و این کتاب ها را تهیه می کردم. به هر حال من آثار نفیسی همانند «دوره آثار ولتر» در صد جلد، چاپ سنه ۱۷۸۵ را داشتم، و آثار دیگری از این دست که بعدها از فرانسه به تهران آوردم. بماند که این کتابخانه نفیس در تهران در آتش سوزی از بین رفت، از یک جهت هم خوب شد چون از آن دلبستگی و تعلق خاطر به جمع کردن کتاب رها شدم. بگذریم. به هر حال منظور من از «نور از غرب می آید»، نور عقلانیت است و در واقع این نور، نور عقل است، نه نور عرفان. در نتیجه ارتباطی با نور در حکمت اشراق و فلسفه اسلامی ندارد. علت اینکه عنوان کتاب را در زبان فارسی «نور از غرب می آید» نگذاشتم این بود که نگران سوء تفاهم هایی بودم که ممکن بود این عنوان در اینجا ایجاد کند.

* شما روایتی لاتینی را در کتاب نقل می کنید مبنی بر اینکه «شمشیری که زخم آفرین است، مرهم نیز هست» و از این نقل قول نتیجه می گیرید که آسیب هایی که از مدرنیته غربی ناشی شده است و روح انسان را دچار خدشه ساخته است، تنها توسط خود غرب رفع می شود. آیا هنوز هم بر این باور هستید که اگر برای این بحران معنا، معنویتی نو پدیدار شود، در بستر غرب می بالد؟

من فکر می کنم آنچه مربوط به قانون و شیوه زندگی و خلقیات رفتاری می شود، غربی است. مدرنیته تغییر خلقیات است، ایده صرف نیست. هر انسان سنتی می تواند ایده های بسیار مدرنی نیز در ذهن داشته باشد، اما نحوه عملکرد و زیستن مهم است. در واقع باید در عمل مدرن بود و خلقیات مدرن داشت؛ البته این خلقیات در گذر زمان تغییر پیدا می کند. در قرون وسطی جشنی بود که در آن گربه ها را آتش می زدند و حاضران با دیدن این صحنه به هیجان می آمدند و کف و سوت می زدند. اما امروزه نمی شود این کار را انجام داد، یا اگر هم فرضا این کار انجام شود، کسانی مثل ما نمی روند از زجر کشیدن گربه ها لذت ببرند. روحیه آدمی با روح زمانه تغییر پیدا می کند و استکمال می یابد. همانطور که گفتم تجدد، تنها به مجموعه ای از ایده ها منحصر نمی شود، رفتارهاست که اهمیت دارد. به کار بستن این رفتارها ناشی از شعور تکامل یافته انسانی است. در کنار این رفتارهای متمدنانه نیازهای معنوی و روحانی هم وجود دارد و باید به آنها هم توجه کرد.

* جناب آقای دکتر یکی از گزارشگران کتاب «افسون زدگی جدید» شما، می نویسد که این کتاب، کتابی در باب روح است. آیا این تعبیر را دقیق ارزیابی می کنید؟

شاید این سخن به این خاطر باشد که من در پایان کتاب از «قاره گمشده روح» سخن گفته ام. شاید هم نباید با آن تعبیر و تاکید می نوشتم، به هر حال برخی علایق شخصی من هم دخیل بوده است. اما شما می توانید اینگونه نیز تفسیر کنید که دغدغه جوانان و «نیو ایج» نیز جستجوی «قاره گمشده روح» است. توجه دارید که امکان ندارد شما چیزی به دست آورید و در مقابل چیزی را از دست ندهید. تجدد چهارصد ساله هم به قیمت گزافی به دست آمده است. «یونگ» تعبیری دارد که من اینگونه برای شما بازگو می کنم: در تفکر قرون وسطایی، تمام وجود بیرون از آدم است و روح انسان با آن وجود و عالمی که بیرون اوست یگانگی دارد. به موازات پیشرفت تجدد، این رابطه و فرافکنی معکوس می شود و از آن عالمی که با جان آدمی یگانه بود، افسون زدایی می شود. یونگ بر آن است که در این مسیر، درون ما سرشار از اسطوره هایی می شود که پیش از این بیرون از آدمی و در طبیعا متجلی بودند و اکنون منکوب شده اند و این می تواند حالت انفجار نیز به خود بگیرد. این انعکاس البته یک نوع افسردگی و عدم تعادل را هم ایجاد می کند که تنها در تمدن جدید یافت می شود. مردم قدیم با یقین هایی می زیسته اند که ما دیگر در قرن بیست و یکم آن یقین ها را نداریم. «نیچه» همین پدیده را «نهیلیسم» می خواند.

* در چنین موقعیتی که جهان دوباره افسون زده، و هویت چهل تکه می شود، جایگاه انسان معاصر چیست؟ می خواهیم به این نکته بپردازیم که آیا انسان این هویت چهل تکه را به دست می آورد و این هویت نتیجه نظر و عمل خودش است؛ یا اینکه این هویت چهل تکه یک ارمغان روحی است که انسان معاصر آن را به ارث برده است؟

انسان که در یک فضای بسته زندگی نمی کند. به این دلیل که فرهنگ ها با یکدیگر تداخل دارند و مسائل و مفاهیم تا اندازه زیادی جهانی شده است، هویت چهل تکه به وجود می آید. شما در دنیایی زندگی می کنید که انواع و اقسام هویت ها در یکدیگر ادغام شده اند. امروزه به هیچ عنوان هویت ناب نداریم.

* یعنی در واقع راه دیگری نداریم…

همیشه همین گونه بوده است. فرهنگ های گوناگون انسان ها و هویت های مختلف همواره در یکدیگر تداخل داشته اند و لایه های فرهنگی متعدد و متفاوتی را به وجود آورده اند. من به علم «تطور انسان»[xi] بسیار علاقمندم. اگر روند این تطور را دنبال کنید می بینید که انسان در صدهزار سالی که از آفریقا بیرون آمده است، به سرعت همه قاره ها را درنوردیده و حتی به استرالیا نیز قدم گذاشته است. در مورد «مغز انسان» نیز این داستان وجود دارد. یعنی این مغز اصلا طراحی نشده، بلکه کاملا اتفاقی رشد پیدا کرده است. حیوانات از نود درصد امکانات مغز خود استفاده می کنند، اما انسان یک دستگاه پیچیده با نام مغز داشته است که ابتدا اصلا نمی توانسته به اندازه ظرفیتهایش از آن استفاده کند. این استفاده با آزمون و خطا و در یک روند کند صورت گرفته است و صورت می گیرد. خلاصه داد و ستد و تغییر و تحول همیشه وجود داشته است.

* با توجه به همه دغدغه هایی که در ارتباط با هستی شناسی دارید و تداخل فرهنگ ها را به نحو جدی دنبال می کنید و همچنین لایه های آگاهی در اعصار و ادوار مختلف را مورد تاکید قرار می دهید، ما بالاخره ناچاریم در بحث نظری از دوران قدیم و جدید و مفهوم سنت و تجدد، تبیینی به دست دهیم. در این داستان فیلسوفان زیادی حضور دارند. از لویت و اشمیت گرفته که قائل به دگردیسی قدیم و جدید هستند تا اشتراوس و بلومنبرگ که قائل به گسست میان قدیم و جدید هستند. البته کسانی همانند هایدگر و آرنت نیز حکم به تداوم قدیم و جدید می دهند. حکم شما در این زمینه چیست؟

من به تفکر سمبولیک و مباحث مربوط به اساطیر خیلی کشش دارم. تنها کاری که من می کنم این است که همیشه سعی کرده ام حوزه ها را از هم جدا کنم. شما هیچ شاه کلیدی ندارید! بلکه برای هر دری، کلیدی وجود دارد. برای ورود به تفکر غربی، آن کلیدی که شما را وارد دنیای حافظ شیرازی می کند، کارا نیست. شما نمی توانید با یک کلید، هم با شعر حافظ ارتباط برقرار کنید، هم با تفکر لئو اشتراوس؛ اینها با هم متفاوت هستند. فهم این تفاوت هم مستلزم این است که شما بدانید فرهنگ ها با یکدیگر متفاوت هستند و نباید در این زمینه یکی را به دیگری تقلیل داد و مثلا کاری بکنید از سنخ کاری که علی شریعتی انجام می داد و زیربناهای مارکسیستی را می گرفت و در آنها مصالح و مضامین اسلامی می ریخت. این عوالم متفاوت را نباید با هم خلط کرد.
* صحبت از تداخل سنت و مدرنیته نیست، بلکه سخن بر سر تبیین جایگاه سنت است.
من می گویم سنت و چیزهایی از این قبیل را باید خصوصی سازی کرد. سنت را نمی توان به مثابه یک امر کلی تعریف کرد. سنت برای هر کسی معنایی دارد و مفهومی فراگیر نیست. البته آدم های سنتی راحت بوده اند از این جهت که گویی آدرس و نشانی را در دست داشته اند و می دانسته اند که از کجا آمده اند و به کجا می روند. آدم متجدد، آدرس و نشانی در دست ندارد و باید خودش راه و چاه را بجوید و تشخیص بدهد و این قطعا کار مشکلی است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *